فخرالدین اسعد گرگانی › فرستادن ویس دایه را در پى رامین و خود رفتن در عقب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بشد دایه سبک چون مرغ پران / نه از بادشد زیان و نه ز باران
دلی کز مهر باشد ناشکیبا / نه از سرما بترسد نه ز گرما
به ره برف را گلبرگ پنداشت / به رامین در رسید او را فروداشت
سمن بر ویس چون سروی گرازان / تن چون برفش اندر برف تازان
فروغ آفتاب آمد ز رویش / نسیم نوبهار آمد ز بویش
به تازه شب جهان شد روز روشن / میان برف کرد از روی گلشن
خجل شد برف از آن اندام سیمین / همیدون باد از آ زلفین مشکین
نه چون اندام او بد برف زیبا / نه چون زلفین او بد باد بویا
ز چشمش بر زمین گوهر فشان بود / ز مویش بر هوا عنبر فشان بود
تو گفتی حور بی فرمان رصوان / ز ناگه از بهشت آمد به گیهان
بدان تا جان رامین را رهاند / ز بخت او را به کام دل رساند
چو آمد پیش او شد گش و نازان / بدو گفت ای چراغ سرفرازان
سرشت هر گلی همچون گل تست / نهاد هر دلی همچون دل تست
همه کس را بپیچد دل ز آزار / همه کس را جفا سخت آید از یار
همه کس کام و عیش خویش خواهد / اگر چه بیش دارد بیس حواهد
چنان کاکنون جفای من ترا بود / ز پیش این جفای تو مرا بود
دلت را گر جفای من حزین کرد / جفای تو دلم را همچنین کرد
نگر تا خویشتن را چه پسندی / به هر کس آن پسند ار هوشمندی
جهان گه دوست باشد گاه دشمن / گهی بر تو بتابد گاه بر من
اگر دشمن به کامت باشد امروز / به کام دشمنان باشی تو یک روز
کسی کام چون تو باشد زشت کردار / به گفتاری چرا گردد دلازار
نگر تا تو بجای من چه کردی / به زشتی نام خوبم چند بردی
بجز کردار نا خوبت چه دیدم / نگر تا چند ناخوبی شنیدم
ز ناخوبی نهادی بار بر بار / ز بی مهری فزودی کار بر کار
نه بس بود آنکه از پیمان بگشتی / برفتی با دگر کس مهر کشتی
و گر چاره نبود از مهر کشتن / چه بایست آن چنان نامه نبشتن
ز ویس و دایه بیزاری نمودن / به رسوایی و زشتی بر فزودن
چه بفزودت بدان زشتی که کردی / مرا چندین به زشتی بر شمردی
اگر شرمت نبود از نیک یارت / همان شرمت نبود از کردگارت
نه با من خورده ای صد بار سوگند / که هرگز نشکنی در مهر پیوند
اگر شاید ترا سوگند خوردن / پس آن سوگند را به دروغ کردن
چرا از من نشاید باز گفتن / ترا بد گوهر و بد ساز گفتن
جإا کردی چنین وارونه کردار / که ننگست ار بگویندش به گفتار
تو نشنیدی که شد کردار مردم / نکوهیده پی گفتار مردم
بدان زشتست آهو کش بگویند / ازیرا بخردان آهو نجویند
چو نتوانی ملمنتها کشیدن / نباید جز سلامت بر گزیدن
نگر کن در همه روزی به فرداش / مکن بد تا نرنجی از مکافاش
اگر جنگ آوری کیفر بری تو / و گر کاسه زنی کوزه خورد تو
تباهی گر بکاری بدروی تو / فزونی گر بگوئ بشنوی تو
اگر کشتی کنون بارش درودی / و گر گفتی کنون پاسخ شنودی
چنین نازک مباش ای شیر مردان / چنین از ما عنان را بر مگردان
مشو دلتنگ بر من کت سزا نیست / به هر حالی گناه تو مرا نیست
همان دردی که تو ما را نمودی / روا باشد که تو نیز آزمودی
گنه تو کرده ای تو خشم گیری / نگویی تا که دادت این دلیری
تو داور باش و پیدا کن گناهم / که پوزش می ندانم بر چه خواهم
نگویی بر تن پاکم چه آهوست / و یا از روی و مویم چه نه نیکوست
هنوزم قدّ چون سروست گل بار / هنوزم روی چون ماهست گلنار
هنوزم هست سنبل عنبر آگین / هنوزم هست شکر گوهر آگین
هنوزم بر رخان لاله ست و نسرین / هنوزم در دهان زهره ست و پروین
فروغ آفتاب آید ز رویم / نسیم نوبهار آید ز بویم
چه آهو دانی اندر من نگویی / بجز یکتادلی و راستگویی
به گاه دوستداری دوستدارم / به گاه سازگاری سازگارم
نه با خوبی ز یک مادر بزادم / نه با آزادگی از یک نژادم
نه شهرو را منم شایسته فرزند / نه خوبان را منم زیبا خداوند
مرا زیبد به گیتی نام خوبی / که دارد تاب زلفم دام خوبی
مرا در زیر هر مویی بر اندام / هزاران دل فتادستند در دام
گل رویم بود همواره بر بر / سر زلفم همه ساله معنبر
اگر روی مرا بیند بهاران / فرو ریزد ز شرم از شاخساران
نبینی چون رخانم هیچ گلنار / همیشه تازه و خوشبوی بر بار
نبینی چون لبانم هیج شکر / به دلها بر ز جان و مال خوشتر
گر از مهر و وفایم سیر گشتی / بساط دوستی را در نوشتی
جوانمردی کن و پنهان همی دار / مکن یکباره یار خویش را خوار
به خسم اندر بکن لختی مدارا / مکن بد مهری خویش آشکارا
نه هر کس کاو خورد باگوشت نان را / به گردن باز بندد استخوان را
خردمند آن کسی را مرد خواند / که راز دل نهفتن به تواند
نداند راز او پیراهن اوی / نه موی آگاه باشد بر تن اوی
تو نیز این دشمنی در دل همی دار / مرا منمای چندین خشم و آزان
مبند از کینه راه شادمانی / مکش یکباره شمع مهربانی
مبُر از مهر چو من دلفروزی / مگر مهرم به کار آیدت روزی
جهان هرگز به حالی بر نپاید / پس هر روز روز دیگر آید
اگر کین آمدت زان مهر بسیار / مگر مهر آید از کینه دگر بار
چنان کاندر پس گرماست سرما / دگر ره از پس سرماست گرما