فخرالدین اسعد گرگانی › پاسخ دادن رامین ویس را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جطابی داد رامین دلازار / چنان چون حال ایشان را سزاوار
نگارا هر چه تو کردی بدیدم / همیدون هر چه تو گفتی شنیدم
مبادا آنکه در خواری نداند / ز نادانی در آن خواری بماند
نه آنم من که خواری را ندانم / تن آسوده درین خواری بمانم
مرا این راه بد جز دیو ننمود / پشیمانم بر آن کم دیو فرمود
بپیمودم به گفت دیو راهی / کشیدم رنج و رنج و خواری چند گاهی
گمان بردم کزین ره جنگ یابم / ندانستم که بی بر رنج یابم
به کوهستان نشسته خرم و شاه / تن از رنج و دل از اندیشه آزاد
ز چندان خرمی دل بر گرفتم / چنین راهی گران در بر گرفتم
سزاوارم بدین خواری که دیدم / چرا دل زان همه شادی بریدم
دل نادان به هوش خویش نازد / بدی سازی کرا نیکی نسازد
کسی را کازمایی گوهری ده / و گر گوهر نخواهد اخگری ده
مرا دست زمانه گوهری داد / چو بفگندم به جایش اخگری داد
دو ماهه راه پیمودم به سختی / به فرجامش چه دیدم شور بختی
مرا فرجام جز چونین نبایست / و گر چونین نبودی خود نشایست
چو کردم با زمانه ناسپاسی / زمانه کرد با من نشناسی
چو من گفتم که نسپاسم به هر چیز / زمانه گفت نشناسم ترا نیز
نکو کردی که از پیشم براندی / بجز طرار و نادانم نخواندی
دل من گر چنین نادان نبودی / به مهر ناکسی پیچان نبودی
کنون بر گرد و اندر من میاویز / چنان چون گفتی از مهرم بپرهیز
که من باری شدم تاروز محشر / نپیوندیم هر گز یک به دیگر
نه من گفتم که تو نه ماهرویی / نه سیمین ساعدی نه مشک مویی
تو خوابان را خداوندی و سلار / نکویان را توی گنجور بیدار
صلف باشد به چشمت جاودی را / طرب باشد به رویت نیکوی را
تو داری حلقهای مشک بر عاج / تو داری از بنفشه ماه را تاج
تو از دیدار چون خرم بهاری / تو از رخسار چون چینی نگاری
و لیکن گر تو ماه و آفتابی / نخواهم کز بنه بر من بتابی
نگارا تو پزشک بیدلانی / به درد بیدلان درمان تو دانی
ازین پس گرچه باشد صعب دردم / بمیرم نیز گرد تو نگردم
تو داری در لب آب زندگانی / که باز آری به تن جان و جوانی
اگر چه تشنگی آید به رویم / بمیرم تشنه آب از تو بجویم
و گر عشق من آتش بود سوزان / نبینی زین سپس او را فرموزان
چنین آتش که باشد سربسر دود / همان بهتر که حاکستر شود زود
بسی آهو بگفتی بر تن من / دو صد چندان که گوید دشمن من
کنون آن گفتها کردی فراموش / نه در دل جای آن دادی نه در گوش
نبینی آنکه خود کردی ز خواری / ز من مهر و وفا می چشم داری
بدان زن مانی ای ماه سمنبر / که باشد در کنارش کور دختر
به دیده کوری دختر نبیند / همی داماد بی آهو گزیند
تو نیز آهوی خود را می نبینی / همیشه یار بی آهو گزینی
سخن خواهی که یکسر خود تو گویی / به نام هر کسی آهو تو جویی
چه آهو دیدی از من تا تو بودی / که چندین خشم و آزارم نمودی
ترا دل سیر گشت از مهربانی / چرا چندین مرا بد مهر خوانی
ز بد مهری نشان تو بیش داری / که بی رحمی و زفتی کیش داری
اگر هر گز تو روی من ندیدی / نه در گیتی نشان من شنیدی
نبایستی چنین بی رحم بودن / به گفتار این همه خواری نمودن
اگر یارت نبودم دیر گاهی / بدم مرد غریب و دور راگی
شب تاریک و من بی جای و بی یار / به دست باد و برف اندر گرفتار
گنه را پوزش بسیار کردم / هزاران لابه و زنهار کردم
نه از خوشی یکی گفتار بودت / نه از خوبی یکی کردار بودت
نه بر درگاه خویشم بار دادی / نه از سختی مرا زنهار دادی
مرا در برف و در باران بماندی / به خواری وانگه از پیشم براندی
ز بی رحمی نبودی دستگیرم / بدان تا من به برف اندر بمیرم
نبخشودی ز رشک سخت بر من / همی مر گم سگالیدی چو دشمن
اگر روزی ترا رشکی نمودم / به روز مرگ ارزانی نبودم
چه بی شرمی و چه زنهار خواری / که مرگ دوستان را خوار داری
گر از مر گم دلت خشنود بودی / ز مرگ من ترا چه سود بودی
ترا سودی نیامد زانکه کردی / بدیدی آن گمان بد که بردی
مرا سودی بزرگ آمد پدیدار / که پیدا گشت غدار از وفادار
بلارا خودهمین یک حال نیکوست / که بشناسی بدو در دشمن و دوست
کنون کز حال تو آگاه گشتم / دل سنگینت را بدخواه گشتم
وفای تو چو سیمرگست نایاب / که دل بی رحم داری چشم بی آب
مبادا کس که او مهر تو ورزد / کجا مهر تو یک ذره نیرزد
سپاس کردگار دادگر باد / که جانم را ز بند مهر بگشاد
شوم دیگر نورزم مهر با کس / گل گلبوی زین گیتی مرا بس
شوم تا مرگ باشم پیش او شاه / که او تا مرگ باشد پیش من ماه
هر آن گاهی که چون او ماه باشد / سزد اورا که چون من شاه باشد
اگر گیتی بپیمایی دو صد راه / نه چون او ماه یابی نه چو من شاه
چو ما را داد بخت نیک پیوند / به مهر یکدگر باشیم خرسند