فخرالدین اسعد گرگانی › آگاه شدن موبد از گنج بردن رامین با ویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو آگاهی به لشکرگاه بردند / بزرگان شاه را آگه نکردند
کجا او پادشاهی بود بدجو / وزین بدتر شهان را نیست آهو
نیارست ایچ کس او را بگفتن / همه کس رای دید آن را نهفتن
سه روز این راز ماند از وی نهفته / تمامی کار رامین شد شکفته
چو آگه شد جهان بر وی سر آمد / تو گفتی رستخیز او بر آمد
مساعد بخت او با او بر آشفت / خرد یکباره از وی روی بنهفت
ندانست ایچ گونه چارهء خویش / تو گفتی بسته شد راگش پس و پیش
فهی فگتی شوم سوی خراسان / مه رامین باد و مه ویس و مه گرگان
گهی گفتی که گر من باز گردم / به زشتی در جهان آواز گردم
مرا گویند گشت از رام ترسان / و گر نه نامدی سوی خراسان
گهی گفتی که گر با وی بکوشم / ندانم چون دهد یاری سروشم
سپاه من همه با من به کینند / به شاهی پاک رامین را گزینند
جوانست او و هم بختش جوانست / درخت دولتش تا آسمانست
به دست آورد گنج من سراسر / منم مفلس کنون و او توانگر
نه خوردم آن همه نعمت نه دادم / ز بهر او همه بر هم نهادم
مرا مادر بدین پتیاره افگند / که بر رامین دلم را کرد خرسند
سزد گر من به بد روزی نشستم / که گفتار زنان را کام بستم
یکی هفته سپه را روی ننمود / دو صد دریای اندیشه نپیمود
چنین افتاد تدبیرش به فرجام / که با رامین بکوشد کام و ناکام
همی ننگ آمدش بر گشتن از جنگ / ز گرگان سوی آمل کرد آهنگ
چو لشکرگه بزد بر دشت آمل / جهان از ساز لشکر گشت پر گل
ز خیمه گشت صحرا چون کهستان / کهستان از خوشی همچون گلستان