فخرالدین اسعد گرگانی › نشاندن رامین پسر خود را به پادشاهى و مجاور شدن به آتشغاه تا روز مرگ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر سال و خجسته روز نوروز / جهان پیروز گشت از بخت پیروز
پسر را خواند خورشید مهان را / همیدون خسرو فرماندهان را
پسر را پیش خود بر گاه بنشاند / پس اورا خسرو و شاه جهان خواند
به پیروزی نهادش تاج بر سر / بدو گفت ای خجسته شاه کشور
هماین بادت این تاج کیانی / همان این تخت و گاه خسروانی
جهانداری مرا دادست یزدان / من این داده ترا دادم تو به دان
ترا من در هنرها آزمودم / همیشه ز آزموده شاد بودم
ترا دادم کلاه شهریاری / که رای شهریاری نیک داری
مرا سال ای پسر بر صد بیفزود / جهان بر من گذشت و بودنی بود
کنون هشتاد و سه سالست تا من / نشاط دوستم تیمار دشمن
کنون شاهی ترا زیبد که رانی / که هم نو دولتی و هم جوانی
مرا دیدی درین شاهی فراوان / بر آن آیین که من راندم تومی ران
هر آنچ ایزد زمن پرسد به محشر / من از تو نیز پرسم پیش داور
بهست از کام نیکو نام نیکو / تو آن کن کت بود فرجام نیکو
چو داد اورنگ زرین را به خورشید / برید از تخت و تاج و شاهی اومید
فرود آمد ز تخت خسروانی / به دخمه شد به تخت آنجهانی
در آتشگه مجاور گشت و بنشست / دل پاکیزه با یزدان بپیوست
خدای آن روز دادش پادشایی / که خرسندی گزید و پارسایی
اگر چه پیش ازان او مهتری بود / همیشهآز را چون کهتری بود
جهان فرمان او بودی و او باز / ز بهر کام دل فرمانبر آز
چو ز آز این جهان دل را بپرداخت / تن از آز و دل از انده بری ساخت
دلی کز شغل و آز این جهان رست / چنان دان کز بلای جاودان رست
چو شاهنشه سه سال از غم بر آسود / به گیتی هیچ کس را روی ننمود
گهی در دخمهء دلبر نشستی / شبانروزی به درد دل گرستی
گهی در پیش یزدان لابه کردی / گناه کرده را تیمار خوردی
بدان پیتی و فرتوتی که او بود / سه سال از گریه و زاری نیاسود
به پیش دادگر پوزش همی کرد / و بر کرده پشیمانی همی خورد
چو از دادار آموزش همی خواست / تو گفتی دود حسرت زو همی خاست
به سه سال آن تن نازک چنان شد / کجا همرنگ ریشهء زعفران شد
شبی از دادگر پوزش همی جست / همه شب رخ به خون دل همی شست
چو اندر تن توانایی نماندش / گه شبگیر یزدان پیش خواندش
به یزدان داد جان پاک شسته / ز دست دشمن بسیار خسته
بیامد پور او خورشید شاهان / ابا او مهتران و نیکخواهان
تنش را هم به پیش ویس بردند / دو خاک نامور را جفت کردند
روان هر دوان در هم رسیدند / به مینو جان یکدیگر بدیدند
به مینو از روان دو وفادار / عروسی بود و دامادی دگر بار
بشد ویس و بشد رامینش از پس / چنین خواهد شدن زایدر همه کس
جهان بر ما کمین دارد شب و روز / تو پنداری که ما آهو و او یوز
همی گردیم تازان در چراگاه / ز حال آنکه از ما شد نه آگاه
همی گوییم داناییم و گربز / بود دانا چنین حیران و عاجز
ندانیم از کجا بود آمدن مان / ویا زیدر کجا باشد شدن مان
دو آرامست ما را دو جهانی / یکی فانی و دیگر جاودانی
بدین آرام فانی بسته اومید / نیندیشیم از آن آرام جاوید
همی بینیم کایدر بر گذاریم / و لیکن دیده را باور نداریم
چه نادانیم و چه آشفته راییم / که از فانی به باقی نه گراییم
سرایی را که در وی یک زمانیم / درو جویای ساز جاودانیم
چرا خوانیم گیتی را نمونه / چو ما داریم طبع وا شگونه
جهان بندست و ما در بند خرسند / نجوییم آشنایی با خداوند
خداوندی که ما را دو جهان داد / یکی فانی و دیگر جاودان داد
خنک آن کس که اورا یار گیرد / ز فرمان بردنش مقدار گیرد
خنک آن کش بود فرجام نیکو / خنک آن کش بود هم نام نیکو
چو ما از رفتگان گیریم اخبار / ز ما فردا خبر گیرند ناچار
خبر گردیم و ما بوده خبر جوی / سمر گردیم و خود بوده سمر گوی
به گیتی حال ما گویند چونین / که ما گفتیم حال ویس و رامین
بگفتم داستانی چون بهاری / درو هر بیت زیبا چون نگاری
الا ای خوش حریف خوب منظر / به حسن پاک و طبع پاک گوهر
فرو خوان این نگارین داستان را / کزو شادی فزاید دوستان را
ادیبان را چنین خوش داستانی / بسی خوشتر ز خرم بوستانی
چنان خواهم که شعر من تو خوانی / که خود مغدار شعر من تو دانی
چو این نامه بخوانی ای سخن دان / گناه من بخواه از پاک یزدان
بگو یارب بیامرز این جوان را / که گفتست این نگارین داستان را
توی کز بندگان پوزش پذیری / روانش را به گفتارش نگیری
درود کردگار ما و غفرانش / ابر پیغمبر و یاران و خویشانش