امیرخسرو دهلوی › شمارهٔ ۱۰۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو آن شوخ شب در دل زار گردد / مرا خواب در دیده دشوار گردد
دلم گرد آن زلف گردد همه شب / چو دزدی که اندر شب تار گردد
شب و روز گردد در آن کوی جانم / چو بادی که بر بام و دیوار گردد
بلایی جز این نیست بر جان مسکین / که آن شوخ در سینه بسیار گردد
مرا کشت و بیداری بخت ما را / هوس هم نیاید که بیدار گردد
طبیبم همان به که سویم نیاید / که ترسم ز درد من افگار گردد
چو بیزار شد یار، جان کیست، باری / رها کن که او نیز بیزار گردد
گرفتار از طعن بدگوی، یارب / به روز بد من گرفتار گردد
چگونه کند وصف آن روی خسرو / که در دیدنش عقل بیکار گردد