امیرخسرو دهلوی › شمارهٔ ۱۰۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدان دلفریبی که گیتی نماید / خردمند را دل نهادن نشاید
چه بندی دل اندر خیالات عالم؟ / که آیینه رو عاریت می نماید
گره های غمزه مبین سخت و محکم / که چرخش ندید آن، مگر می گشاید
چه بیهوده گویی که پاینده مانم / تو مانی، اگر زندگانی نپاید؟
کسی زنده ماند به معنی و صورت / که از راه صورت به معنی گراید
دل خلق سنگین و دل در خرابی / ازان سنگها این عمارت نشاید
خس است آدمی، چون گرفتار زر شد / چون آن کاه کش کهربا می رباید
ز اصحاب ناجنس زادی نیابی / که استر شود جفت و کره نزاید
چو تو تلخ گویی، همان است پاسخ / عدوگاه دشنام شکر نخاید
بدان ماند از خام جستن بصیرت / که بر خشت خام ابلهی سر نساید
حدیث جهان گر ز من راست پرسی / «دروغی ست آسان که خسرو سراید»