امیرخسرو دهلوی › شمارهٔ ۱۰۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر آن است جانم که ناگه برآید / چو از بهر یک دیدنت می نپاید
مزن غمزه چون من ز هجران بمردم / که کس تیغ بر کشتگان نازماید
ازان دیده بر خاک پای تو سایم / که زنگار اشکم ز راهت زداید
دلت در قبا راست کاری نداند / چو کج باشد آیینه رو کج نماید
اگر در وفاهای وعده بخیلی / جوانمردی عشق چندین نشاید
مگو، خسروا، «ترک دلبند خودگیر» / دلم با دگر کس کجا می گشاید؟