امیرخسرو دهلوی › شمارهٔ ۱۰۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو گر خویشتن را بخواهی نمود / کسی سرو و گل را نخواهد ستود
خطت کز لبانت برآورد سر / برآورد از جان عشاق دود
به خون کسان آستین بر زدی / ندانم کرا دست خواهی نمود
به بازی مزن غمزه بر جان من / که کس تیغ بر دوستان نازمود
ز هجرم چه پرسی که یارب مباد / ز صبرم چه گویم که هرگز نبود
وزین آشناییم دستی مگیر / که سیلاب چشمم ز جا در ربود
ز غم ناتوانم، شفایی ببخش / ازان پس که من مرده باشم، چه سود؟
تو با آنکه گفت کسی نشنوی / ولی گفت خسرو بیاید شنود