امیرخسرو دهلوی › شمارهٔ ۱۰۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد / چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟
دلم که می پرد اندر هوای تو مرغی ست / که از وطن برود، باز در وطن نرسد
مرا کشی و نپوشی به عیب من دامن / شهید را چه تفاوت، اگر کفن نرسد
گرفت گریه من دامن تو، مسکین چشم / اگر ز یوسف ما بوی پیرهن نرسد
چنان همی رود اشکم که گر گشایی تیر / به چشم من رسد، اما به اشک من نرسد
بماند در شکن گیسوی تو دل، هشدار / که آتش دل خسرو بدان شکن نرسد