امیرخسرو دهلوی › حکایت شبانی که، از غایت همت، تیغ را آیینه و| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۹ - حکایت شبانی که، از غایت همت، تیغ را آیینه وجاهت، و قلم را عمدهٔ دولت خود ساخت
گویند که، در عرب، جوانی / بودست ز نسبت شبانی
بختش چو به اوج رهبری داشت / همت به فلک برابری داشت
زان پیشه کز اصل کار بودش / اقبال رهی دگر نمودش
زان شیردلی که داشت با خویش / آلوده نشد به چربی میش
رفتی پدرش چو مستمندان / دنبال چرای گوسپندان
او سبق امید کرده پر کار / در درس ادب شدی به تکرار
چون حرف قلم درست کردی / دامن به سلاح چست کردی
تا یافت از آن هنر پرستی / در هر دو هنر تمام دستی
روزی پدرش به پرده در گفت: / کای جان تو گشته با خرد جفت
نو شد چو شکوفهٔ جوانی / از جفت گریز نیست دانی
گر فرمایی ز همسری چند / خواهیم بتی، سزای پیوند؟
گفتا که: چو کردنی است کاری / جفت از نسب خلیفه باری
گفتش پدر: ای سلیم خود رای / ز اندازهٔ خود برون منه پای
گیرم که دهندت آنچه دل خواست / بی خواسته، کار چون شود راست؟
نقد سری و سواریت کو؟ / و اسباب عروس داریت کو؟
آورد جوان دولت اندیش / شمشیر و قلم نهاد در پیش
گفت: ار سبب دگر ندارم / این هر دو، نه بس کلید کارم؟؟
گویند به همت آن جوان مرد / شد برتر از انک آروز کرد
دولت چو برو فگند سایه / شد محتشمی بلند پایه