امیرخسرو دهلوی › دراز شدن ظلم گیسوی لیلی بر مجنون، و زنده د| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۱۶ - دراز شدن ظلم گیسوی لیلی بر مجنون، و زنده داشتن مجنون شبهای فراق را به خیال لیلی، و روشن شدن مهر نوفل در آفاق بر تیرگی روز مجنون، و لرزیدن پدر پیر مجنون از دمهای سرد پسر، و سوی گرم مهری نوفل گریختن، و گرم رویی کردن، آن مهربان، و گرماگرم، شمسهٔ نسبت خود را که در پرده حیا آفتابی بود سایه پرورد، با مجنون تاریک اختر قران دادن و محترق شدن ستارهٔ مجنون، و پیش از استقامت رجعت کردن
توقیع کش مثال این حرف / در نامه، سخن چنین کند صرف
کان سوختهٔ خراب سینه / اورنگ نشین بی خزینه
از نوفلیان چو بی غرض ماند / لختی ز فراق در مرض ماند
چون پیکرش از نشان نستی / آمد قدری به تن درستی
باز از وطن خرد برون جست / زنجیر برید و رشته بگسست
می‌گشت به گرد و کوه و صحرا / چون خضر، به روضهای خضرا
نی دل خوش و نی خرد فراهم / دیوانه و دیو هر دو با هم
هجرش زده تیر بر نشانه / غم یافته مرگ را بهانه
یاران به تأسف از چنان یار / خویشان به تحیر از چنان کار
او دشت گرفته زار و دل ریش / دشمن به ملامت از پس و پیش
مسکین پدرش به چاره سازی / چون شمع به خویشتن گدازی
هر جا که نشست زار بگریست، / بی گریهٔ زار در جهان کیست؟
وآن مادر خستهٔ جگر سوز / شب رنگ شده، ز بخت بد روز
روزی طربش به شب رسیده / خون جگرش به لب رسیده
روزی ز زبان راست بازی / در گوش پدر رسید رازی
کز مهر و وفای آن یگانه / کاندر همه دهر شد فسانه
زان گونه شدست نوفلش دوست / کان دل شده مغز گشت واین پوست
گوید که: اگر دل آیدش باز / من دخت خودش دهم به صد ناز
پیر از خبری چنان دل انگیز / بر سوخته شد، چو آتش تیز
دیدش سر و تن ز سنگ خسته / چهره ورم و جبین شکسته
پیراهن پاره پاره چون گل / خونابه چکان ز دیده چون مل
از تف هوا چو دود گشته / پشتش ز زمین کبود گشته
اول ز دو دیده سیل خون ریخت / وانگه نمک از جگر برون ریخت:
کای چشم من و چراغ دیده / تو از من و من ز خود رمیده
دارم دل خسته درد پرورد / درمان دلم تویی برین درد
تو دشت گرفته را رو بی حال / مسکین دل مادرت به دنبال
زینگونه که از تو در بلائیم / دیوانه تو نیستی که مائیم
دریاب که عزم کوچ کردم / نزدیک شد آفتاب زردم
انگار گل تو را خزان برد / وآن هم نفسی که داشتی، مرد
یاری که نیایدت در آغوش / آن به که ز دل کنی فراموش
شاخی که برش نه زود باشد / هیزم بود ار چه عود باشد
بید، ار ندهد ز میوه مایه / باری بودش فراخ سایه
تو شاخ رسیده گشتی و تر / نی سایه به مادهی و نی بر
چون عشق بود به دل ، صوابست / مه در شب تیره آفتابست
نوفل که به مهر تست منسوب / دارد پس پرده دختری خوب
در گلشن حسن سرو چالاک / چون قطرهٔ آب آسمان پاک
خورشید رخی خدیجه نامش / پرورده به عصمتی تمامش
جویندش و نوفل، از تکبر، / در رشتهٔ کس، نه بندد آن در
زان رسم وفا که در تو دیدست / پیوند ترا به جان خریدست
در دل، همه صحبت تو جوید / وز شرم، بروی تو نگوید
پرسد خبر تو گاه و بی گاه / هم معتقدست و هم نکوخواه
گر سر به رضاء ما کنی راست / آن خواست از آن توست، بی‌خواست
هم مادر امید خاص یابد / هم جان پدر خلاص یابد
ور خود زنی از خلاف تیری، / بی جان شده گیر، زال و پیری
گفتیم به تو غم نهانی / از ما سخنی، دگر تو دانی!
دیوانه که این حدیث بشنید / دیوانگیش ز سر بجنبید
می‌خواست که از درون پر سوز / گردد، به خلاف، پاسخ اندوز
لیکن، چو فسون پیر بد چست / کرد از دم سخت دیوار سست
در پای پدر فتاد فرزند / گفت ای دم تو مرا زبان بند
با آنکه خرد ز من عنان تافت، / از رای تو، روی چون توان یافت؟
اینست چو خواهش الهی / تن در دادم بهر چه خواهی!
مادر پدر از چنان جوابی / بر آتش دل زدند آبی
رفتند ز خانه بامدادان / پیش پدر عروس شادان
بستند کمر بجست و جویی / کردند سپرده گفت و گویی
نوفل که بخاطر آن هوس داشت / پیش آمد و پاس آن نفس داشت
گشتند، دو دل، مبده، بی غم / رفتند بسوی خانه خرم
بردند ظرایف عروسی / بغدادی و مغربی و روسی
اسباب نشاط و مایهٔ سور / شهد و شکر و گلاب و کافور
بنشست فقیه عیسوی دم / بنیاد نکاح کرد محکم
شد جلوه نما بت حصاری / چون گل ز نسیم نوبهاری
نازک بدنی چو در مکنون / مجنون کن صد هزار مجنون
هر کس به هوس نگاه می‌کرد / مجنون می‌دید و آه می‌کرد
هر کس صفت جمال می‌گفت / مجنون سخن از خیال می‌گفت
هر کس گهری خریده می‌ریخت / مجنون ز سرشک دیده می‌ریخت
هر کس ز طرب به کار خود بود / مجنون به هوای یار خود بود
هر کس شمعی بسوز برداشت / مجنون همه سوز در جگر داشت
او قصهٔ جان ریش می‌خواند / و افسون خلاص خویش می‌خواند
می‌کرد به سینه یاد دل خواه / می‌شست به گریه دست از آن ماه
بیرون خوش و از درونه دل تنگ / تن حاضر و دل هزار فرسنگ
مطرب ز طرب ترانه می‌زد / او نالهٔ عاشقانه می‌زد
چون کرد عروس جلوهٔ حور / در پردهٔ مهد گشت مستور
چون شد، گهٔ آنکه، خرم و شاد / هم خوابه شوند سرو و شمشاد
دیوانه به درد خود گرفتار / حیران شده ماه نو در آن کار
نی او همه شب غنود از سوز / نی لعبت تو، ز بخت بد روز
بر بویی گلی که بود یارش / دامن نگرفت هیچ خارش
بر نجد شد و طواف می‌کرد / با خاطر خود مصاف می‌کرد
سوزان غزلی که دل کند ریش / می‌خواند به حسب حالت خویش
مادر که شنید قصهٔ دوش / سوی پدرش دوید بی‌هوش
ناخن زد و چهره غرق خون کرد / دامن ز سرشک لاله‌گون کرد
بی‌چاره پدر ز پا در افتاد / هم شیشه شکست و هم خر افتاد
گشتند موافقان و خوشان / زین واقعه جمله دل پریشان