امیرخسرو دهلوی › خرامش کردن سرو لیلی، با سرو قدان همسایه، س| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۲۷ - خرامش کردن سرو لیلی، با سرو قدان همسایه، سوی بوستان، و شناختن آزاده‌ای آن نو بران را، و زبان سوسنی کشیدن، و غزلی جگر دوز، از یک اندازهای مجنون، به آواز نرم روان کردن، و بر دل لیلی زدن، و کاری آمدن، و باز جست کردن لیلی طیرگی بلبل خار نشین خود را، و آزمودن آن راوی تعطش لیلی را، سوی خونابهٔ مجنون و مرگ مجنون، به قبلهٔ کرم کردن، و سوخته شدن لیلی، و به گرمی در خانه باز آمدن، و به تب اجل گرفتار شدن
گویندهٔ این حدیث زیبا / زین گونه نگاشت روی دیبا:
کان زهرهٔ شب نشین بی‌خواب / چون در غم دوست ماند بی‌تاب
چون غم زدگان به درد می‌بود / با ناله و آه سرد می‌بود
هر گریه که کرد موج خون ریخت / هر دم که زد آتشی برون ریخت
با سایه ، غم دراز می‌گفت / در پیش خیال راز می‌گفت
هر چوب ز حجرهای دردش / زر چوبه شده زرنگ زردش
بی وسمه، کمان ابروانش / بی سرمه، دو نرگس روانش
خالی شده از جلا جمالش / معزول شده ز جلوه خالش
گشته خم طرهٔ چو شمشاد / از زخم زبان شانه آزاد
بی خویش ز گفت و گوی خویشان / وز طعنه چو زلف خود پریشان
غم، گر چه بگفت دردناکست / در سینه گره زنی هلاکست
دل دوختن غم ار چه خونست / لب دوختن آفت درونست
گردد چو تنور بسته سرگرم / پولاد درشت را کند نرم
دشنه، به جگر فرو توان خورد / سختست، فرود خوردن درد
مرده است که بی خروش باشد / نشتر خورد و خموش باشد
آن خم، که درون بود زلالش / بیرون گذرد نم از سفالش
آن کبک قفس چو آمدی تنگ / کردی به طواف وادی آهنگ
بر پشت جمازهٔ سبک خیز / از حجرهٔ غم برون شدی تیز
با چند پری‌وش بهشتی / راندی به سراب دشت کشتی
گفتی غمی از شکسته حالی / کردی به سخن درونه خالی
با سبزه ز دوست راز گفتی / با سرو غم دراز گفتی
شب چون سوی خانه باز گشتی / بازش غم دل دراز گشتی
چون شمع ز غم فسرده می‌بود / شب سوخته روز مرده می‌بود
روزی ز غم اندرون زبونی / تنگ آمد از انده درونی
از کنج سرای آتش اندود / سرگشته برون شتافت چون دود
خوبان که بدید هم نشینش / گشتند به همرهی قرینش
گه، بر رخ یاسمین خمیدند / گه، در ته شاخ گل چمیدند
هر سرخ گلی، شکوفه پرورد / لیلی، به میانه چون گل زرد
هر غنچه، گشاده لب به خنده / لیلی، چو بنفشه سر فگنده
هر لاله، به بوی، مشک گشته / لیلی، چو نهال خشک گشته
هر کبک، روان به ناز مایل / لیلی، چو تذرو نیم‌بسمل
لختی چو دران بساط گل روی / گشتند میان سبزه و جوی
از گرمی آفتاب سوزان / در سایه شدند نیم روزان
در انجمنی که رشک مه بود / یک سایه و آفتاب ده بود
شخصی ز موافقان مجنون / صافی گهری چو در مکنون
از سوز رفیق، سینه پر داغ / می‌گشت، به جلوه گاه آن باغ
بشناخت که آن بتان کدامند / هر یک به چه نسبت و چه نامند
در حلقهٔ‌شان نمود میلی / شد در پی آزمون لیلی
کان باده که کرد قیس را مست / در لیلی، ازان سرایتی هست؟
در گلشن آن بهار خندان / برداشت نوای دردمندان
سوزان غزلی ز قیس دلکش / می‌گفت چو شملهای آتش
زان زمزمهٔ جراحت انگیز / می‌زد به جگر زبانهٔ تیز
خوبان که نوای او شنیدند / در پردهٔ جامه جان دریدند
زان نغمه شدند دور از آرام / چون آهوی هند و اشتر شام
معشوقه چو نام یار بشنید / وان نالهٔ جان گذار بشنید
شوریده ز جای خویش برخاست / سترادبش، ز پیش برخاست
در پیش غزل سرای، شد زود، / رخساره به پشت پای او سوز
گفت از سر گریه کای نکو خوی / بیگانه نمای آشنا روی
دانم که بدین دم نژندی / داری اثری ز دردمندی
زین نو غزلی که کردی آغاز / نو گشت مرا غم کهن باز
زان غم زده کاین ترانه رانی، / ما را خبری ده، ار توانی
کز دست دل ستم رسیده، / چونست میان آب دیده؟
منزل به کدام غار دارد؟ / بستر ز کدام خار دارد؟
با کیست زر و ز تیره رازش؟ / چون می‌گذرد شب درازش؟
دارد به دگر خیال میلی، / یا هم به خیال روی لیلی؟
بشنید چو آن سخن خردمند / بگشاد به آزمون دمی چند
گفت: ای ز وفا سرشته جانت / قاصر ز حدیث دل زبانت
آن یار که بهر اوست این گفت / دل ز اندهٔ او بباید رفت
کز تو شده بود دور و مهجور / دور از تو ز خویش نیز شد دور
دل را به تو داده بود، آزاد / جان نیز به بیدلی ترا داد!
تازیست، نظر به سوی تو داشت / چون مرد، هم آرزوی تو داشت
زان ره که گذشت، بی جمالت / همره نشدش، مگر خیالت
چون با تونبود دوش با دوش / با خاک سیاه شد هم آغوش
آن را که برامد از غمت هوش / هان، تا نکنی ز دل فراموش!
لیلی چو شنید این سخن را / بر خاک فگند سرو بن را
می‌زد سر و دست پای در خاک / چون مرغ بریده سر بتا پاک
خوبان دگر که حال دیدند / از هر طرفی فرا دویدند
شوریده ز جاش بر گرفتند / فریاد و نفیر در گرفتند
بی خویشتنش به خانه بردند / زان گونه، به مادرش سپردند
شد پیرزن جگر دریده / زان تیره نفس، نفس بریده
افتاد برو چو خس برآبی / یا بر سر آتشی کبابی
بتوان ز جگر برید پیوند / دیدن نتوان خراش فرزند