امیرخسرو دهلوی › از ینجاست که از مدح کردن اظهار بیزاری و ازاهل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شمارهٔ ۶ - از ینجاست که از مدح کردن اظهار بیزاری و ازاهل زمانه گله می‌کند
گرمی دل نیست چو حاصل مرا / سرد شد از آب سخن دل مرا
تاکی از ین شیوه به ننگی شوم / بی غرض اماج خدنگی شوم
تام گدائی کنم اسکندری / خلعت عیسی فگنم بر خری
محتشمانند درین روزگار / مس به زر اندودهٔ ناقص عیار
کور دل از دولت و کوته نظر / دولت شان از دل شان کورتر
گوش گران و همه ناموس جوی / سفله وش و دون صفت و تنگ خوی
بی کرمی نام فروشی کنند / بی گهری مرتبه کوشی کنند
خورده به درویش نیاز ند پیش / بیش رسانند بدانجا که بیش
گر برسانند، مثل ، برگدای / یک درمی ده طلبند از خدای
این سخن چند که بی‌خواست است / شاعری ای نیست همه راست ست
لیک به خواهش چو مرا نیست راه / جز بخدا یابه در باد شاه
هر چه گفتم زکسی باک نیست / زهر نخوردم غم تریاک نیست
نیت آن دارم ازین پس به راز / کز درشه نیز شوم بی‌نیاز
پشت بجویم نه پناهی زکس / چون خداوند کنم روی و بس