امیرخسرو دهلوی › (وداع پدر و پسر )| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب چو وداع مه و سیاه کرد / صبح دم از مهر قبا پاره کرد
کوکبهٔ شرق سوی شرق تافت / لشکر مغرب سوی مغرب شتافت
سرور مشرق به وداع پسر / گریه کنان کرد ز دریا گذر
خاص شد از بهر وداع دو شاه / چو تره بایستهٔ آرام گاه
خلوت ازین گونه که محرم نبود / هیچ کس از خلوتیان هم نبود
آنچه بد از مصلحت ملک راز / یک بد گر هر دو نمودند باز
از پس آن ، هر دو به پا خاستند / عذر بدو نیک همی خواستند
خسته پدر از دل پرخون و ریش / دست در آورد به دلبند خویش
ناله همی کرد که ای جان من / جان نه ازان دگری ، زان من !
چون تو شدی دل ز که جوید ترا ؟ / وین به که گویم، که بگوید ترا ؟
آه ! که صبر ازدل و تن می‌رود / خون من از دیدهٔ من می‌رود
چون شعب ناله ز غایت گذشت / گریه و زاری ز نهایت گذشت
یک نفسی زان نمط از هوش رفت / کش سر فرزند ز آگوش رفت
وان خلف پاک هم از درد دل / خاک ره از گریه همی کرد گل
بسته دل و جان به وفای پدر / دیده همی سود به پای پدر
اشک فشانان به دل دردناک / مردمک دیده فتاده به خاک
هر دو به جان شیفتهٔ یک دگر / دوخته بودند نظر با نظر
روی بهم کرده چنین تا بدبر / هیچ نگشتند ز دیدار سیر
عاقبت الا مر دران اتفاق / چونکه ندیدند گزیر از فراق
هر دو رخ خون شده عناب رنگ / یک دگر آغوش گرفتند تنگ
رفت پدر پای بکشتی نهاد / دیده روان از مژه طوفان کشاد
گریه کنان با دل بریان خویش / کشتی خود خود راند به طوفان خویش
او شده زین سو پسر دردمند / آه برآورد به بانگ بلند
گریه همی کرد زمانی دراز / سوی پدرداشته چشم نیاز
رانده همی از مژه سیلاب خون / تاز نظر کشتی شه شد برون
دید چو خالی محل از شاه خویش / رخش روان کرد به بنگاه خویش
رفت به لشکر در خرگاه بست / وامد و شد را ازمیان راه بست
جامه به فریاد و فغان می‌درید / جامه رها کن تو که، جان می‌درید