عطار › بخش ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مر او را در جهان بس عاشقانند / که بر وی هر زمان جانها فشانند
مر او را عاشقان بسیار باشند / سراسر واقف اسرار باشند
همه در عشق او باشند مجنون / بکلن رفته‌اند از خویش بیرون
همه در عشق او باشند فرهاد / که دادند خرمن هستی خود باد
همه در عشق او اندر تک و دو / دو عالم نزد ایشانست یک جو
همیشه با خدا همراز باشند / ز هرچه غیر او بیزار باشند
نمی‌خواهند چیزی جز لقایش / ز خود فانی و باقی در بقایش
سراسر از شراب عشق سرمست / همه در عشق او جان داده از دست
همه را در دل و جان حب حیدر / روند در آتش سوزان چو بوذر
همه در عشق او باشند سلمان / همه را در دل و جان نور ایشان
تو گرخواهی که دانی عاشقان را / طریق رفتن آن سالکان را
به راه حیدر صفدر روان شو / توهم در راه آن چون عاشقان شو
ز عشقش مظهر الله یابی / بسوی او حقیقت راه یابی
ز عشق او شوی مانند منصور / ز عشق او شوی نور علی نور
ز عشق او شوی همچون سلیمان / دهی بر جن و انس و طیر فرمان
ز عشقش زنده جاوید باشی / بمعنی بهتر از خورشید باشی
ز عشق او شوی از خویش فانی / بمانی در بقای جاودانی
زعشقش راه یزدانی بدانی / طریق دین سلمانی بدانی
ز عشق او همه اسرار یابی / درون خویش پر انوار یابی
اگر تو عشق او درجان نداری / بمعنی دانش و ایمان نداری
نباشد عشق او گر در دل تو / زهی بیچارگی حاصل تو
تو در دل دار عشق او چو عطار / که تا باشی بمعنی واقف یار
تو در دل عشق چون منصور میدار / که تا گوئی اناالحق بر سر دار
ز عشق او همه اسرار دیدم / مر او را در دل عطار دیدم
تو در دل دار عشق او چو سلیمان / که تا یابی حقیقت اصل ایمان
رموز عشق او بر دستم از دست / ز عشق او شدم شیدا و سرمست
مرا عشقش ز بود خود برون کرد / به کوی وحدتم او رهنمون کرد
ز عشقش زنده جاوید گشتم / حقیقت بهتر از خورشید گشتم
بجز عشقش دگر چیزی ندارم / بگفتم با تو اسرار نهانم
دگر پرسی طریق فقر درویش / که دارم من دلی از درد او ریش