شمارهٔ ۷۶ - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی
همیشه دور چرخ لاجوردی / نداند پیشهای جز ره نوردی
ز دورش هر یکی گردش به کاریست / به ریز هر یکی دیگر شماریست
چونی امید پاینده است و نی بیم / خوش آنکس کاونهد گردن به تسلیم
چو نتوان رشتهٔ گردون گستن / بباید دل درو ناچار بستن
چه داند طوطی کافتاده در دام / که از شکر دهندش طعمه در کام
چه داند باز چون بندند پایش / که دست شاه خواهد بود جایش
دری کو خواست شد بر افسر خاص / رسد در گنج شاه از دست غواص
خدایا، هر که را نعمت دهی بیش / در آموزش، سپاس نعمت خویش!
چنین خواندم در آن دیباچهٔ راز / که هر حرفی ازو میکرد صد ناز
که چون شاهنشه جمشید مسند / علاء الدین والد نیا محمد
به ملک دهلی از عون الهی / برامد بر سریر پادشاهی
سری کز باد کین دیدش خطرناک / باب تیغ کردش طعمهٔ خاک
هم اندر هندرایان را رهی کرد / هم از تاتار غزنین را تهی کرد
الغخان معظم را بفرمود / که لشکر جانب دریا کشد زود
در آن حد «کرن رای» ای بود با نام / به قدرت کامکار اندر همه کام
ازو رایان ساحل در تف و تاب / روان در بحر و بر فرمانش چون آب
چو تیغ افشاند بر وی خان مغفور / ز میدان تیره دل چو سایه از نور
حرمهای مهین رای والا / سرا پا غرقه در لولوی لالا
به دست افتاد با پیل و خزانه / جهانی پر شد از رانی و رانه
بتانی ستاره بدیده نی ماه / نه چشم بد در ایشان یافته راه
سران جمله خوبان گل اندام / پری روئی که «کنولادی» بدش نام
چو دیده ز ارجمندی نازنین خوی / چو جان پوشیده از بینندگان روی
گرامی آفتابی سایه پرورد / ولی خورشیدش از هیبت شده زرد
امانت دار آن خان جهانگیر / که از عصمت بران آهو نزد تیر
به فیروزی چو باز آمد از آن فتح / به پیش تخت شه زد بوسه بر سطح
به عرض بارگاه آورد در پیش / متاع و پیل و اسپ و زر ز حد بیش
نهانی تحفهٔ کان پیشکش کرد / هم آن نازک تنان ما هوش کرد
سران جمله «کنولا دی را نی» / سزای خدمت تخت کیانی
چنان ماهی و آن انجم به دنبال / به فرمان در حرم رفتند در حال
چو آمد در شبستان شه آن شمع / پریشان خاطرش گشت اندکی جمع
چنان افشرد بهر بندگی پای / که کرد اندر دل شاه جهان جای
کسی کش بخت و دولت پای گیرد / به چشم بختیاران جای گیرد
غرض القصد «کنو لادی رانی» / دو دختر داشت گاه کامرانی
چو رانی، سوی حضرت شد سبک پای / بماند آن هر دو گوهر در کف «رای»
چنان افتاد حکم ایزد پاک / که شد در بزرگ اندر دل خاک
دویم را عمر شش مه بود رفته / که بودان شش مهمه ماه دو هفته
پری روی ز مردم حور زاده / سپهرش نام «دیولدی» نهاده
چو «کنولادی» در را صدف بود / به خدمت پیش شاه بحر کف بود
همی کرد آن چنان خدمت به درگاه / که حاصل میشدش خوشنودی شاه
شبی خوش دید دارای زمن را / به عرض آورد راز خویشتن را
که از شاخ جوانی بر درختم / دو غنچه ناشگفته داشت بختم
چو زینجا باد اقبال آن طرف تاخت / مرا زانجا ربود این جانب انداخت
شدم من خوش ز بخت روشن خویش / ولی ماند ان دو گل در گلشن خویش
یکی زان دو سپرد اندر جوانی / پرستاران شه را زندگانی
دوم مانده است و، چون پیوند خون است / دل من بهر آن خون، بیسکونست
دمی گر مهر شه بر بنده تابد / به گرمی خون به خون پیوند یابد
چو شه را در شد این دیباچه در گوش / نموداری دگر رو دادش از هوش
به دل میگشت جستن هر زمانش / پرستاری ز بهر خضر خانش
موافق باز خواندش در دل آن گفت / ستاره خواست تا مه را کند جفت
برای کار دان فرمان فرستاد / که ما را بخت آگاهی چنان داد
که داری در سرای دولت خویش / مبارک روی دختی دولت اندیش
چو بر طغرای فرمان دیده سائی / ز دو دیده فرست آن روشنائی
که گردد بیت این خورشید معمور / شود روشن شبستانش بدان نور
سریر آرای ملک هندوان «کرن» / که بد صاحبقران «رای» ای در آن قرن
ازین شادی که آمد ناگهانش / نگنجید اندرون پوست جانش
کجا در ذره گنجد این که خورشید / دهد نزد خودش پیوند جاوید
چو با چشمه کند بحر آشنائی / شود آن چشمه هم بحر از روانی
بران شد کان طرب را کار سازد / علم بر پشت پیلان بر فرازد
متاع قیمتی صد پیل بالا / ز دیبا و خز و لولوی لالا
دگر کالای گوناگون نه چندان / که گنجد در خیال هوشمندان
پس آن که با هزار امیدواری / نشاند نازنین را در عماری
فرستد سوی دولت خانهٔ تخت / که آن دولت رسد در خانهٔ بخت
درین اثنا چنان شد شاه را رای / که بستاند از آن رای «کرن» جای
بران سو نامزد گشتند در دم / الفغان معظم پنجمین هم
امیران دگر باجیش و انبوه / که از پامال اسپان سرمه شد کوه
چو در «گجرات» رفت آن لشکر سخت / بخاک افگند رای کاردان رخت
چو آنجا، نی صلاح جان و تن دید / هزیمت را سلاح خویشتن دید
نبرد از هم دمان و خون و پیوند / به جز خاص شبستان لعبتی چند
نهان از دیدهٔ مردم پری وار / بسوی «دیوگیر» افگند رهوار
رسید انجا و گشت ایمن ز خونریز / عنان را نرم کرد از جنبش تیز
چو «سنکهن دیو» پور رای رایان / بشد آگاه ز آگاهی سرایان
که «گرن» از «گوجرات» آمد برین سوی / ز تاب تیغ ترکان تافته روی
به پرده دختری دارد نهفته / گلی پوشیده روی ناشگفته
لطافت مایهای چون آب باران / سزای تخت گاه تاجداران
طمع در بست «سنگهن» تا به صد جهد / برد در برج خویش آن ماه را مهد
برادر را که «بهلیم» بود نامش / بخواند و گرد حمال پیامش
بران سو رفت «بهلیم دیو» چون باد / به مهمان راز مهمانی برون داد
چو «کرن» از ردهٔ بخت پریشان / حمایت جوی بود از سوی ایشان
نیارست اندران پیغام نه کرد / ضرورت باز حل پیوند مه کرد
فرستادند بر بومی همای / مه روشن به کام اژدهائی
چو یک فرسنگ ماند اندر تگاپوی / که اندر «دیو گیر» آرد پری روی
سپاه شه که بود اندر پی «کرن» / که کردی در زمانی کار یک قرن
چو باد تند زد ناگه بر ایشان / همه جمعیت خس شد پریشان
به کوه و دشت سر زد «کرن» سر کش / سپاهی در عقب چون کوه آتش
چنان بگرفت زاندیشه سر خویش / که چون اندیشه نا پیدا شد از پیش
در آن جنبش «دولرانی» که بختش / بری میخواست چیدن از درختش
دوان میشد به پشت باد پائی / چو گل کش باد بر گیرد ز جائی
به پیکان گوش او کز اوج و از پست / بسان تیر میشد شست در شست
غرض ناگه رسید از غیب تیری / که تیر چرخ زان بر زد نفیری
بماند آن رخش آتش پای سرکش / گرفت ماه شد در برج آتش
الغفان در حرم میداشت مستور / چو فرزند خودش در پردهٔ نور
چو فرمان شد که آن ریحان فردوس / به شهر آرند چون برجیس در قوس
رسانیدند در ایوان جمشید / به جلباب حیا پوشیده خورشید
کنون بین کاختر هر هفت کرده / چها بیرون دهد از هفت پرده
بیا مطرب بساز ابریشمی چنگ / برین شادی که آمد دوست در چنگ