امیرخسرو دهلوی › حکایت شیر فروش متقلب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داشت شبانی رمه در کوهسار / پیر و جوان گشته ازو شیر خوار
شیر که از بز به سبو ریختی / آب در آن شیر درآمیختی
بردی از آن آب ملمع به شیر / نقرهٔ چون شیر ز برنا و پیر
روزی که آن کوه به صحرای خاک / سیل درآمد رمه را برد پاک
آنکه جهان سوختهٔ شیر کرد / سوخته شد ناگه از آن شیر سرد
شیر خنک از تف و تابش بسوخت / جملهٔ آن شیر ز آبش بسوخت
خواجه چو شد با غم و آزار خفت / کارشناسیش در آن کار گفت
کان همه آب تو که در شیر بود / شد همه سیل و رمه را در ربود
مرد شبان زان سخن آمد ستوه / ماند سرافگنده چو سیلاب کوه
خسرو اگر دین طلبی از خدای / زین دل خاین به دیانت گرای