امیرخسرو دهلوی › حکایت دم زندگانی به حق عیسی(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبح دمی رفت مسیحا به دشت / سبزه صحرا به دمش زنده گشت
بی خردی در رخ آن گنج زار / کرد به دشنام زبان را در آن
هر چه که گفت او سخن ناصواب / زین طرفش بود به رحمت جواب
او به خصومت همه نفرین فزود / وین به لطافت همه تحسین نمود
گر چه زد او خنجر پهلو گزای / بود ز عیسی نفس جان فزای
گفت رفیقی که نگونیت چیست / پیش زبون گیر زبونیت چیست
زو چو به رویت ستم افزون بود / تو سخن از لطف کنی چون بود
گفت مسیح از دم روح اللهی / کای ز دمم جان تو بی آگهی
هر کس از آن سکه که در کان اوست / آن بدر آرد که به دکان اوست
او خم سرکه است کجا می‌دهد / وانکه نباتست به دل کی دهد
من نشوم چون ز وی افروخته / او شود از من ادب آموخته
من که ز دم مایه ده جان شدم / این صفتم داد خدا زان شدم
خلق نکو باد مسیحا بود / پاسخ بد مرگ مفاجا بود
خسرو اگر خوش دمی از هم دمان / رو که تویی عیسی آخر زمان