عطار › بخش ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی از زهد و تقوی شد مسلم / که پشت پا زد او بر هر دو عالم
نباشد غیر حق اندر دل او / مقام قرب وحدت منزل او
شناسد از ره وحدت خدا را / امیر خویش داند مرتضی را
نباشد یک نفس بی امر آن شاه / ز نا فرمانیش استغفرالله
بامرش هرچه کردی آن حلالست / ولی بی امر او بر تو وبالست
نتابی سر دمی از امر و فرمان / که تا کافر نمیری ای مسلمان
بر آنکس مال این دنیا حرامست / که غیر مرتضی او را امامست
حرامست اهل دنیا را زن و زر / که او را نیست راه و رسم حیدر
نماز و روزه بی مهرش خطا دان / چه داری حب او بر خود روا دان
ندانی گر طریق مرتضی را / ندانی از ره معنی خدا را
شوی گر واقف اسرار حیدر / بر آری نعرهٔ الله اکبر
عبادت را بدانی گر تو یکسر / بود بی امر حیدر خاک بر سر
اگر طاعت کنی بی او تو صد سال / نیابی ذرهٔ نه شوق ونه حال
تو طاعت را به امر اولیا کن / بترک غفلت و روی و ریا کن
هر آنکس کو ریائی شد یقین است / برو هم مالک دوزخ نگین است
تو هرچه گفت حیدر آن چنان کن / طریق مخلصان مؤمنان کن
تو حرمت دار قول انبیا را / تو برپادار فعل اولیا را
ز هر چیزی که حق بیزار باشد / یقین میدان که او مردار باشد
تو ایمان با کسی آور که حق گفت / ترا از راه این معنی سبق گفت
چه ایمان آوری گردی همه نور / زنی لاف انا الحق همچو منصور
اناالحق گفت آن پاک منور / شراب شوق خورد از دست حیدر
بجان و دل سرشتم مهر حیدر / بخوردم شربتی از دست حیدر
حلال این دانم و دیگر ندانم / بود مستی شوق او بجانم
دگر پرسی که راه حق کدام است؟ / که را گوئی که اندر دین تمام است؟