عطار › بخش ۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو ناجی را نمی‌دانی ز هالک / نمی‌دانی درین ره کیست مالک
حدیثی مصطفی گفته در این باب / بگویم با تو این اسرار در یاب
چنین فرمود کز بعد من امت / شوند در دین هفتاد و سه ملت
یکی ناجی بود در دین الله / بود هفتاد و دو مردود درگاه
بگویم با تو آن ناجی کدام است / کسی کو واقف از سر امام است
بود مأمور امر مصطفی را / امام خویش نامد مرتضی را
شناسد از ره معنی وصی را / نباشد منکر او قول نبی را
شناسای امامان سالکانند / ولیکن ناشناسان هالکانند
بود ناجی کسی بیشک درین راه / که او باشد ز اصل خویش آگاه
تو با حق دان کسی کو راه دانست / بعالم مظهر الله دانست
تو ناجی دان کسی کو یار باشد / بمعنی واقف اسرار باشد
تو ناجی دان کسی کو راه شاهست / امیرالمؤمنین او را پناهست
هر آنکس کز علی گردید مأمور / شود بیشک سرا پایش همه نور
ازو باشد نجات و رستگاری / تو دست از دامن او برنداری
خدا اورا به هر جاه راه دادست / بهر چیزی دل آگاه دادست
تو حاضر دان مر او را در همه جا / گهی پنهان بود او گاه پیدا
گهی حاضر بود او گاه غایب / مر او را گفته‌اند مظهر عجایب
بگویم اول و آخر همه اوست / بمعنی باطن و ظاهر همه اوست
یقین میدان که او از نور ذاتست / میان جان و دل آب حیات است
در این اسرار مرد نیک صادق / بود آن هالک بی‌دین منافق
تو هالک دان هر آن کو ره ندانست / طریق ملت آن شه ندانست
تو هالک دان کسی کو غیر حیدر / گزیند در ره دین پیردیگر
تو هالک دان که نشناسد علی را / نداند او امام حق ولی را
تو هالک دان کسی مأمور نبود / نهاده جان بکف منصور نبود
تو هالک دان کسی کو نیست درویش / نمی‌داند امام و رهبر خویش
اگر خواهی که باشی ناجی راه / نتابی سر ز امر حضرت شاه
اگر بندی کمر در راه فرمان / وجود خود کنی همچون گلستان
به جان آزاد شو از هر دو عالم / چگویم به ازین والله اعلم
دگر پرسی که علم دین کدامست / که آن ما را ز امر حق پیامست