بگویم با او سر عدل ای دوست / اگر دانی طریق عدل نیکوست
کسی را عدل باشد اندر این راه / که او باشد ز اصل کار آگاه
گزیند او طریق مصطفی را / بداند در حقیقت مرتضی را
شریعت را شعار خویش سازد / طریقت را دثار خویش سازد
حقیقت را مقام قرب داند / وجود خود بدین منزل رساند
عدالت این بود کاگاه باشی / بمعنی بر طریق شاه باشی
عدالت آن بود کانرا بدانی / چه باشی مبتلا او را بخوانی
عدالت آن بود ای مرد آگاه / که برداری وجود خویش از راه
عدالت آن بود ای یار انوار / که باشد در دل تو حبّ حیدر
عدالت آن بود گر راز جوئی / سخن جز حیدر صفدر نگوئی
عدالت آن بود گر راز بینی / که در کونین جز حیدر نه بینی
عدالت آن بود گر خنده باشی / میان عارفان فرخنده باشی
عدالت آن بود گر راه جوئی / طریق ملت آن شاه جوئی
تو عادل دان که دارد حب حیدر / مطیع مرتضی باشد چو قنبر
تو عادل دان که راه مرتضی رفت / نه همچون جاهلان راه خطا رفت
اگر دانی علی را عادلی تو / وگر نه در حقیقت جاهلی تو
اگر عادل شوی بر راه باشی / که در ملکش بود چه دادخواهی
اگر تو عدل ورزی زنده باشی / میان عارفان فرخنده باشی
ترا گر عدل باشد راه جوئی / حقیقت مظهر الله جوئی
بخواه از عدل هر چیزی که خواهی / نهی از عدل بر سر تاج شاهی
ز جهل جاهلان این سر نهان کن / ولی نزدیک دانایان عیان کن
چه دارد این جهان اغیار بسیار / تو از اغیار سرّ خود نگهدار
بود هفتاد و سه ملت بعالم / یکی را دین حق باشد مسلم
دگر هفتاد و دو اغیار باشند / نه ایشان در خور اسرار باشند
بگفت منصور سر لو کشف را / عیان میکرد سرّ من عرف را
شنودی جاهلان با او چه کردند / چه نادانی به آن حق گو که کردند
اگر من باز گویم ای برادر / جهان زیر و زبر گردد سراسر
نگو دانم همه اسرارها را / طریق مصطفی و مرتضی را
باسرار معانی راه بینم / ولی این ره بسوی شاه بینم
درون پرده دل راز دارد / در رحمت برویم باز دارد
نکو بینم همه اسرار حیدر / بود نور دلم ز انوار حیدر
درون پردهٔ دل مهر حیدر / ز مهوش خانهٔ دل شد منور
درون پردهٔ دل شاه باشد / حقیقت از همه آگاه باشد
موانع از دل خود دور گردان / که تا بینی تو در دل نور یزدان
بود نزدیک او اما تو دوری / نمیبینی به چشم دل چه کوری
درون پردهٔ دل اوست مستور / که میگوید اناالحق همچو منصور
درون پردهٔ دل شهریاریست / مرا جز عشق او دیگر چه کاریست
درون دل چه خالی شد ز اغیار / نماند در دل تو غیر آن یار
پس آنگاهی بنورش محو مانی / بمانی در بقایش جاودانی
دگر پرسی بیان بحر و قطره / بگویم فاش تا یابی تو بهره