عوام الناس را احوال بسیار / عوام الناس را اقوال بسیار
عوام الناس اکثر جاهلانند / حقیقت دین یزدانی ندانند
عوام الناس بس در دین زبونند / بدریای جهالت سرنگونند
عوام الناس جز دعوا ندانند / اگر دعوا کنند معنی ندانند
عوام الناس راه دین کجا دید / سراسر دین ایشان هست تقلید
همه تقلید باشد دین ایشان / نمیدانند حقیقت اصل ایمان
عوام الناس خود اغیار باشند / بمعنی دور از اسرار باشند
تو میدان عام را حیوان ناطق / که هستند جملهٔ ایشان منافق
براه دین سراسر ره زنانند / نخوانی مردشان کایشان زنانند
همه دیوند در صورت چوآدم / بصد باره ز اسب و گاو و خر کم
نمیدانند دین مصطفی را / نه خود را میشناسند نه خدا را
عوام الناس را احوال مشکل / عوام الناس را پایست درگل
عوام الناس این معنی ندانند / عوام الناس در دعوی بمانند
عوام الناس خود خود را زبون کرد / پدویات جهالت سرنگون کرد
کلیم الله را هادی ندانند / همه گوساله را الله خوانند
بیازارند عیسی را بخواری / همه خر را خرند از خوک داری
همی کوشند در آزار درویش / همی هستند در آرایش خویش
از ایشان خویشتن را دور میدار / از ایشان سر خود مستور میدار
براه دین عوام الناس عامند / ندانی پخته ایشان را که خامند
هر آنکس گفت چون منصور اسرار / به ساعت میزنندش بر سر دار
همی کن از عوام الناس پرهیز / ز اهل عام همچون تیر بگریز
ندانی تو عوام الناس مردم / حقیقت راه دین را کردهاند گم
نکردند پیروی دین نبی را / نمیدانند بقول او وصی را
همه کورند و کر اندر حقیقت / نمیدانند اسرار طریقت
بقرآن هم خدا بکم وصم گفت / ز بهر عام این درالمثل سفت
نه بینم کورشان از چشم ظاهر / پس آن کوری بود از دیدهٔ سر
بگوش ظاهرش هم گر نه بینم / حقیقت معنی دیگر ببینم
پس آن کوری بود کوری دلها / تو چشم دل درین اسرار بگشا
بچشم دل حقیقت کور باشند / از آن کز راه معنی دور باشند
به ظاهر جان اگر بینی دریشان / ولیکن در حقیقت مرده شان دان
به ظاهر زنده اما جان ندارند / اگر دانند جان جانان ندانند
حقیقت جان جانان مظهر نور / که او باشد ز چشم عام مستور
هر آنکس کو بنورش راه بیند / حقیقت مظهر الله بیند
بنور او بیابی زندگانی / بمانی در بقای جاودانی
ز سر اولیا پرسی تو احوال / بگویم با تو از احوالشان حال