عطار › نصیحت گفتن باز بلبل را درآمدن بحضرت سلیمان علیه السلام و ملازمت شاه عادل عالم کردن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سپاه روز روشن چون برآمد / قضا را ترک هجران بر سر آمد
به بلبل باز گفت ای خفته برخیز / بیا خود را به بال من درآویز
چو موری کعبه را خواهد که بیند / فراز شهپر بازان نشیند
سلیمانت همی خواهد به داور / چه داری حجت قاطع بیاور
چه خواهی گفت با او من چه مرغم / که می‌گردم به عالم فارغ از غم
برنگ و بوی گل مغرور گشتی / ز نزد حضرت شه دور گشتی
به حسن بی بقا دل خوش چرایی / ز امر سروران سرکش چرایی
چرا دل بندی اندر بی وفائی / شوی محروم و در خدمت نیائی
مگر دان سر ز درگاه خداوند / که سرگردان بمانی پای در بند
اگر خواهی که گردی در جهان فرد / به گرد کوی صاحب دولتان گرد
که از صاحبدلان یا بی عطائی / نیابی هیچ از اینها بی وفائی
سخن از اهل عقل و فهم بنیوش / اگر داری خبر از دانش و هوش
گدائی مفلس و سرگشته حیران / پی روزی گرفت آمد به شروان