محتشم کاشانی › در توحید حضرت باریتعالی و موعظه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا / پرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا
طلایه‌دار سپاه حبش که بود قمر / ربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا
سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنان / که خیل زنگ شد از باد او به باد فنا
گریخت گاو شب از شیر بیشهٔ مشرق / وز آن گریز برآمد ز خامشان غزا
غراب شب که سحر شد کلاغ ابیض بال / عقاب خور ز سرش پوست کند از استیلا
هزار چشم ز انجم گشوده بود هنوز / که برد دزد سحر خال شب ز روی هوا
چو صبح بر محک شب کشیده شد زرمهر / به یکدم آن سیه آیینه گشت غرق جلا
ریاض چرخ ز انجم شکوفهٔ نارنج / چو ریخت در دو نفس شد برش ریاض آرا
ترنج دافع صفراست وین عجب که نبرد / ترنج مهر ز طبع جهان به جز سودا
به روی تختهٔ افلاک چون ز مهرهٔ مهر / بیاض صبح به آن طول و عرض یافت صفا
نشان میر ختن شد چنان نوشته که هیچ / نماند دوده درین کاسهٔ نگون برجا
سحر ز یوسف گم‌گشته پیرهن چو نمود / ز مهر دیدهٔ یعقوب دهر شد بینا
ز صبح سینه صافی نمود ماهی شب / که روی یونس خورشید بود ازو پیدا
گلیم تیره فرعون شب در آب انداخت / ید کلیم کزو یافت بر و بحر ضیا
گشود شب در صندوق آبنوس از صبح / وز آن نمود زری سکه‌اش به نام خدا
اگر نه سکه به نام خدا بر او بودی / چنین روان نشدی در بسیط ارض و سما
چه سکه است بر این زر که نیستش کاری / بکار خانه تغییر تا به روز جزا
چه داور است جهان را که سکهٔ خانهٔ اوست / رواق چرخ پرانجم به آن شکوه و بها
چه کردگار ستائیست این خموش ای نطق / بوادی به ازین کن روان سمند ثنا
زری که در خور آئین پادشاهی اوست / به جنب او زر مهر است کم ز سیم بها
زهی به ذات جلیلی که برقد صفتش / قصیر مانده لباس فصاحت فصحا
زهی به وجه جمیلی که شخص معرفتش / به صد حجاب کند جلوه پیش ذهن و ذکا
کشنده طبقات نه آسمان برهم / بهر یک از جهتی سیر مختلف فرما
برآورنده ز شرق و فرو برنده به غرب / لوای زرکش خورشید هر صباح و مسا
فزون کننده و کاهنده قمر به مرور / ره حساب شهور و سنین به خلق نما
به امتزاج عناصر ز عالی و سافل / وجود بخش خلایق ز اسفل و اعلا
به دست قابلی محرمان خلوت قرب / جمیله شاهد اعجاز را جمال آرا
برون کشنده حوا ز پهلوی آدم / خمیر مایهٔ ده نسل آدم از حوا
برنده بر فلک ادریس را و بر تن او / برنده رخت اقامت به قامت دنیا
نقاب بند ز طوفان به چهرهٔ عالم / به استغاثهٔ نوح از تنور چشمه گشا
ز قوم هود که یک نیمه در زمین رفتند / درو کننده نیمی دگر به داس صبا
ز سنگ خاره برون آورنده ناقه / دعای بندهٔ صالح شنو به سمع رضا
حرارت از دل آتش ستان برای خلیل / اثر ز دست مؤثر به دست صنع ربا
روان کننده به هنگام ذبح اسماعیل / بشیر حکم که گردد برندهٔ نابرا
برآورنده به عیوق شهر مردم لوط / نگون کننده ز وارونه رائی فسقی
لباس باصره پوشان بدیدهٔ یعقوب / ز بوی پیرهن یوسف فرشته لقا
بطی خشک و تر الیاس و خضر را چو ملک / ز خلق خاکی و آبی کننده مستثنی
عطا کننده به او وعدهٔ بعید به موت / بقا دهنده به این تا قریب صبح جزا
به بانگ صیحه روح‌الامین ز قوم شعیب / دهنده خرمن جانها به تند باد فنا
قوی کنندهٔ دست کلیم لجه شکاف / روان کنندهٔ احکام وی به چوب و عصا
در آب کوچه پدید آورنده از هر سو / به محض صنع مشبک کننده دریا
درآورنده موسی ز گرد راه به بحر / روان کنندهٔ فرعون مدبرش ز قفا
ز انتقام به زاری کشنده فرعون / وز التفات به ساحل کشنده موسی
به بطن حوت مقید کنندهٔ یونس / به جرم سرکشی از قوم مبتلا به بلا
دگر به لطف ز قید جسد گداز چنان / گرفته دست امید افکننده‌اش به عرا
به مال و ملک و باولاد و عترت ایوب / زننده برق فنا وز قفا دهندهٔ بقا
مزاج موم به آهن ده از ید داود / به زیر ران سلیمان ستور کش ز صبا
به عهد شیب ز همخوابه عقیم‌الطبع / به حضرت زکریا دهنده یحیا
ز ابر صلب بشر قطره ناچکانیده / صدف گران کن مریم ز گوهر عیسا
به یک اشاره ز انگشت آفتاب رسل / محمد عربی شاه یثرب و بطحا
شکاف در قمر افکن به آسمان بلند / به دهر غلغله افکن ز بانگ و اعجبا
مزاج آتش سوزنده را رماننده / ز قصد موی دلاویز بوی آن مولا
برای گفتن تسبیح خویش در کف وی / زبان دهنده و ناطق کننده حصبا
بذئب و ضب سخن آموز کز نبوت او / خبر دهنده به ناقاتلان آن دعوا
ز دشت سوی وی اشجار را دواننده / که ستر خویش کند آن یگانه دو سرا
مکان دهندهٔ آن مهر منجلی در غار / کشان ز تار عناکب بر او نقاب خفا
سر نیاز غضنفر نهنده بر ره عجز / بر کمینه محبش به کوری اعدا
به دست خادم وی چوبی از ارادهٔ او / بدل کننده به شمع منیر شعشعه زا
گه از میان دو انگشت معجز آثارش / به آب مرحمت آتش فشان مسرب‌ها
گه از کفش به طعام قلیل بخشنده / کفایتی که به خلق کثیر کرده وفا
هم از سحاب برد سایبان فرازنده / هم از تنش نرساننده سایه بر غبرا
برآورنده ز حنانه دور ازو ناله / چو تکیه‌گاه دگر شد ز منبرش پیدا
زبان به بره بریان دهنده تا نشود / ز شکر انا املح دهان به زهر آلا
لبن کش از بز پستان اثر ندیده ز شیر / به یمن مس سر انگشت آن طلم گشا
کننده شجر از جا برای معجز او / کننده ره سپرش سوی وی به یک ایما
دگر باره حکمش دو نیم سازنده / کشنده نیمی از آنجا و در کشنده به جا
مراجعت ده نیمی دگر به موضع خویش / که جلوه‌گر شود از هر دو وحدت اولا
به سرعتی گذراننده‌اش ز هفت سپهر / برای گفتن اسرار خود شب اسرا
که از حرارت بستر هنوز بود اثر / به خوابگه چو ز معراج شد رجوع نما
به یکدو چشم زدن ز آب چشمه دهنش / دهنده چشم رمد دیده را کمال شفا
ید مؤید حیدر علی عالی قدر / کننده در خیبر کننده در هیجا
عنان مهر ز مغرب کشنده تا نزند / نماز کامل او خیمه در فضای قضا
سخن به گوش رسان وی از زبان زمین / شب وقوع زفافش به بهترین نسا
پی جواب حسن در سؤال ابن اخی / به نطق ضبی زبان بسته را لسان آرا
غزاله را بندائی روان کننده ز دشت / به مسجد از پی تسکین سیدالشهدا
تکلم از حجرالاسود آورنده به فعل / به استغاثه سجاد آن محیط بکا
به باقر از لغت گرگ آگهاننده / حقیقت مرض جفت وی برای دوا
دهنده از دم صادق به چار طیر قتیل / حیات نو که خلیل این چنین نمود احیا
به آب چاه نداده که دلو افتاده / پی طهارت کاظم ز ته برد بالا
به شیر پرده حوالت کن هلاک عدو / پی رضای امام امم علی رضا
به محه‌ای ثمرتر ز نخل خشگ رسان / ز فیض آب وضوی تقی شد اتقا
صفای جان صعالیک ده ز حور و قصور / برغم باز رهان نقی در آن ماوا
به صیقل سر انگشت نور بخش ز کی / برون ز دیده اعمی برنده رنگ عما
هزار ساله شرافت به مهد مستی بخش / ز مهدی آن مه غایب به غیبت کبرا
ز نور مخفی او تا به انقراض جهان / فروغ ده به چراغ بقیه دنیا
در التفات نهانی به این اجله دین / که حصر معجزشان نیست کم ز حصر و حصا
اگر نه طی مباحث شود چگونه بود / به قدر شاهد معنی لباس لفظ رسا
درین قصیده که سر رشتهٔ کلام کشید / به یک خزانه گهر جمله ناگزیر احصا
ملول اگر نشدی باش مستمع که کنم / قصیده‌ای دگر از بحر معرفت انشاء