محتشم کاشانی › در مدح پریخان خان خانم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا نقش ناتوانی من چرخ زد بر آب / شد چون حباب خانهٔ جمعیتم خراب
از کاو کاو تیشه پیکر خراش درد / بنیاد من رساند سپهر نگون به آب
جسمم ز تاب درد سراسیمه کشتی است / لنگر گسل ز جنبش دریای اضطراب
ز انسان که گرگ در غنم افتد غنیم‌وار / در لشکر حواس من افکنده انقلاب
دهرم به حال مرگ نشانداست در حیات / دورم شراب شیب چشانده است در شباب
پیوند تن نمی‌گسلد جان که تا رهم / با آن که چرخ می‌دهدش صد هزار تاب
مرغیست بخت سوخته من که آمده / هم پیشهٔ سمندر وهم کسوت عراب
افسرده‌ام چنان که اگر آه سرد من / بر دوزخ افکند گذراند ازدش زتاب
اما خوشم که اخگر خس پوش دل ز غیب / می‌آید از خجسته نسیمی به التهاب
بوی بهشت می‌شنوم از ریاض لطف / گوئی خلاص می‌شوم از دوزخ عذاب
از درگهی که هست سگش آهوی حرم / در گردنم به یک کشش افکنده صد طناب
لیکن چو نیست پای تردد چه سان شوم / بهر شرف ز سجده آن سده بهره یاب
یک ذره‌ام توان چو نمانداست چون کنم / خورشیدوار ناصیه سائی بر آن جناب
برخیز ای صبا که ازین پس نمی‌شود / شوق سبک عنان متحمل گران زکاب
از من دعا و از تو شدن حاملش چنان / کارام را وداع کند عزمت از شتاب
از من ثنا و از تو رساندن دوان دوان / جائی که قطرهٔ بحر شود ذرهٔ آفتاب
یعنی جناب عالی بلقیس روزگار / یعنی حریم حرمت نواب مستطاب
شهزادهٔ زمان و زمین شمسهٔ جهان / زهرای زهره حاجبهٔ مریم احتجاب
شاه‌پری و انس پری خان که گر بدی / بلقیس پادشاهی ازو کردی اکتساب
خیرالنساء عهد که دوران جز او نداد / عز مشارکت احدی را به این خطاب
معصومهٔ زمان که نبات زمانه‌اند / از احتسا عصمت او عصمت احتساب
هودج کشان شخص عفافش نمی‌کشند / بر دیدهٔ ملک ز ورع دامن ثیاب
گردیده دایم‌الحرکت از عبادتش / دست فرشتگان ز رقم کردن ثواب
می‌سنجدش به زهد و طهارت خرد مدام / با طاهرات حجره زهرا و بوتراب
از بهر پادشاهی نسوان قضا نکرد / فردی ز کاینات به این خوبی انتخاب
مهر فلک کنیزک خورشید نام اوست / کاندر پس سه پرده نشست است از حجاب
وز شرم کس نکرده نگه در رخش درست / از بس که دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نیز تا نتواند نظر فکند / نامحرمی بر آن مه خورشید احتجاب
نبود عجب اگر کند از دیده ذکور / معمار کارخانه احساس منع خواب
خود هم به عکس صورت خود گر نظر کند / ترسم که عصمتش کند اعراض در عتاب
فرمان دهد که عکس پذیری به عهد او / بیرون برد قضا هم از آئینه هم ز آب
آن مریم زمان که به عفت سرای او / بوی کسی نبرده نسیمی به هیچ باب
از عصمتش بدیع مدان کز کمال شرم / دارد جمال خود ز ملک نیز در نقاب
گر خاکروبه حرم او که می‌برند / از بهر کحل دیدهٔ ملایک به صد شتاب
در دامن سحاب فتد ذره‌ای از آن / تا دامن ابد دمد از خاک مشگناب
بر بام قصر اگر شب مهتاب پا نهد / گردون به چشم ماه کشد میل از شهاب
می‌بود مهر اگر چو کنیزان دیگرش / هرگز نمی‌فکند ز رخ برقع سحاب
در جنب فر معجر ادنی کنیز او / آرد شکوه افسر قیصر که در حساب
هست از غرور صنعه تانیث صعوه را / در عهد او نظر به حقارت سوی عقاب
گر بگذرد بر آب نسیم حمایتش / گدست صباد دگر ندرد پردهٔ حباب
ناهید همچو عود بر آتش فکنده چنگ / تقویش ساز کرده چو قانون احتساب
چون گشته شخص شوکت او مایل رکوب / گردون رکاب داری او کرده ارتکاب
سرلشگران عسکر او صاحب الرؤس / گردن کشان لشگر او مالک الرقاب
هردم کند ظفر ز پی زیب دولتش / دست عروس ملک به خون عدو خضاب
از باد حملهٔ سپه او سپاه خصم / بر هم خورد چنان که ز صرصر صف ذباب
چون خلق در مقام سبک روحی آردش / در زیر پای او نبود مور در عذاب
اما نهد به هیبت اگر پای بر زمین / بیرون برد مهابت او جنبش از دواب
بر درگهش گدای کمین مملکت مدار / در خدمتش غلام کمین سلطنت مب
ای سجدهٔ درت همه را مقصد و مرام / وی خاک درگهت همه را مرجع و مب
ای قدرت تو چشمهٔ گشاینده از رخام / وی حکمت تو تشنهٔ نوازنده از سراب
رای تو در امور کلید در صلاح / فکر تو در مهام دلیل ره صواب
محتاج یک حدیث توام در مهم خویش / ای هر حدیث از تو برابر به صد کتاب
سی‌سال شد که طبع من از گوهر سخن / گردیده گوشواره کش گوش شیخ و شباب
از معنی لباب کلامست نظم من / تحید و نعت و منقبتم لب آن لباب
چون سینهٔ صدف صدف سینه‌ها تمام / در عهد من گران شده از گوهر مذاب
سرتاسر جهان ز در نظم من پر است / الا خزانه دل نواب کامیاب
من در زمان این ملک مشتری غلام / با این همه در رچو محیطم در اضطراب
یک در به بیع طبع همایون او رسان / تا وارهم ز فاقه من خانمان خراب
بر جان من ترحمی ای ابر مرحمت / کز تاب آفتاب حوادث شدم کباب
از کاینات رو به تو آورده محتشم / ای قبلهٔ مراد ازو روی بر متاب
کاندر ستایش تو ز درهای مخزنی / داده است دقت نظرش داد انتخاب
وقت دعا رسید دعائی که از مجیب / بر اوج لامکان به سمعنا شود مجاب
تا در دعا تضرع والحاح سائلان / در جنبش آورد به اجابت لب جواب
بهر تو دعا که کند در دلی گذر / از دل گذر نکرده به لب باد مستجاب