محتشم کاشانی › در مدح حضرت ختمی ماب صلوات الله علیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاب / بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب
از بهر دیدنت چو سراسیمه عاشقان / گاهی ز روزن آید و گاه از در آفتاب
گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز / کز رشگ آتشش نزند در پر آفتاب
گر پا نهی ز خانه برون با رخ چه مهر / از خانه سر بدر نکند دیگر آفتاب
گرد خجالت تو نشوید ز روی خویش / گردد اگر چه ریگ ته کوثر آفتاب
از بس فشردن عرق انفعال تو / در آتش ار دود به در آید تر آفتاب
گوئی محل تربیت باغ حسن تو / معمار ماه بوده و برزیگر آفتاب
آئینه نهفته در آئینه دان شود / گیرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب
از وصف جلوه قد شیرین تحرکت / بگداخت مغز در تن بی‌شکر آفتاب
گر ماه در رخت به خیانت نظر کند / چشمش برون کند به سر خنجر آفتاب
نعلی ز پای رخش تو افتد اگر بره / بوسد به صد نیاز و نهد بر سر آفتاب
از رشک خانه سوز تو ای شمع جان‌فروز / آخر نشست بر سر خاکستر آفتاب
صورت نگار شخص ضمیر تو بوده است / در دودهٔ سر قلمش مضمر آفتاب
نبود گر از مقابله‌ات بهره‌ور کز آن / پیوسته چون هلال بود لاغر آفتاب
در آفتاب رنگ ز شرم رخت نماند / مثل گل نچیده که ماند در آفتاب
در روز ابر و باد کرائی برون ز فیض / از ابر و ماه بارد و از صرصر آفتاب
بهر کتاب حسن تو بر صفحهٔ فلک / می‌بندد از اشعهٔ خود مسطر آفتاب
ترتیب چون بساط نشیب و فراز چید / شد ز ورق جمال تو را لنگر آفتاب
ای خامه نیک در ظلمات مداد رو / گر ذوق آیدت به زبان خوشتر آفتاب
بنگار شرح گفت و شنیدی که می‌کند / بر آسمان طراز سر دفتر آفتاب
دی کرد آفتاب پرستی سؤال و گفت / وقتی که داشت جلوه برین منظر آفتاب
از گوهر یگانگی ار کامیاب نیست / پس دارد از چه رهگذر این جوهر آفتاب
دادم جواب و گفتم ازین رهگذر که هست / جاروب فرش درگه پیغمبر آفتاب
مهر نگین حسن تواش خواندی نه مهر / کردی اگر خوشامد من باور آفتاب
گر از تنور حسن تو انگشت ریزه‌ای / بر آسمان برند بچربد بر آفتاب
فرداست کز طپانچه حسنت به ناظران / روئی نموده چون گل نیلوفر آفتاب
در روضه‌ای اگر بنشانی به دست خویش / نخلی شکوفه‌اش بود انجم بر آفتاب
از نقش نعل توسن جولانگرت زمین / گشت آسمان و انجم آن اکثر آفتاب
گنجی نهاد حسن به نامت که بر سرش / گردید طالع از دهن اژدر آفتاب
در پای صولجان تو افتاد همچو گوی / با آن که مهتریش بود در خور آفتاب
هنگام باد روی تو بر هر چمن که تافت / گلهای زرد را همه کرد احمر آفتاب
مه افسر غلامیت از سر اگر نهد / همچون زنان کند به سرش معجر آفتاب
بشکست سد شش جهت و در تو مه گریخت / چون مهره‌ای برون شد از ششدر آفتاب
بهر قلاده‌های سگان تو از نجوم / دائم کشد به رشتهٔ زر گوهر آفتاب
نعلین خود دهش به تصدق که بر درت / در سجده است با سر بی‌افسر آفتاب
بیند زمانه شکل دو پیکر اگر به فرض / خیزد ز خواب با تو ز یک بستر آفتاب
آخر زمان به حرف مساوات اگر چه گشت / هیهات آتشی تو و خاکستر آفتاب
شب نیست کز شفق نزند ز احتساب او / آتش به چنگ زهره خنیاگر آفتاب
ریزد به پای امت او اشگ معذرت / بر حشرگاه گرم بتابد گر آفتاب
فردا شراب کوثر ازو تا کند طمع / حال از هوس نهاده به کف ساغر آفتاب
از حسن هست اگرچه درین شعر خوش ردیف / زینت ده سپهر فصاحت هر آفتاب
کوته کنم سخن که مباد اندکی شود / بی‌جوهر از قوافی کم زیور آفتاب
سلطان بارگاه رسالت که سوده است / بر خاک پاش ناصیه انور آفتاب
شاه رسل وسیله کل هادی سبل / کز بهر نعت اوست برین منبر آفتاب
یثرت حرم محمد بطحائی آن که هست / یک بنده بر درش مه و یک چاکر آفتاب
بالائیان چه خط غلامی بوی دهند / خود را نویسد از همه پائین‌تر آفتاب
از بنده زادگانش یکی مه بود ولی / ماهی که باشدش پدر و مادر آفتاب
نعل سم براق وی آماده تا کند / زر بدره بدره ریخته در آذر آفتاب
بی‌سایه بود زان که در اوضاع معنوی / بود از علو مرتبه مشرف بر آفتاب
از بهر عطر بارگه کبریای اوست / مجمر فروز بال ملک مجمر آفتاب
در جنب مطبخش تل خاکستریست چرخ / یک اخگر اندران مه و یک اخگر آفتاب
تا شغل بندگیش گزید از برای خویش / گردید بر گزیده هفت اختر آفتاب
خود را بر آسمان نهم بیند ار شود / قندیل طاق درگه آن سرور آفتاب
هر شب پی شرف زره غرب می‌برد / خاک مدینه تا بدر خاور آفتاب
جاروب زرفشان نه به دست مفاخرت / دارد برای مشعله دیگر آفتاب
یک ذره نور از رخ او وام کرده است / از شرق تا به غرب ضیاگستر آفتاب
شاه شتر سوار چو لشگرکشی کند / باشد پیاده عقب لشگر آفتاب
خود را اگر ز سلک سپاهش نمی‌شمرد / هرگز نمی‌نهاد به سر مغفر آفتاب
در کشوری که لمعه فرو شد جمال او / باشد شبه فروش در آن کشور آفتاب
از خاک نور بخش رهت این صفا و نور / آورده ذره ذره به یکدیگر آفتاب
یا سیدالرسل که سپهر وجود را / ایشان کواکب‌اند و تو دین‌پرور آفتاب
یا مالک‌الامم که به دعوی بندگیت / بنوشته از مبالغه صد محضر آفتاب
آن ذره است محتشم اندر پناه تو / کاویخته به دست توسل در آفتاب
ظل هدایتش به سر افکن که ذره را / ره گم شود گرش نبود رهبر آفتاب
تا در صف کواکب و در جنب عترتت / گاهی نماید اکبر و گه اصغر آفتاب