محتشم کاشانی › در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی‌ابن اب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی‌ابن ابیطالب
ای نثار شام گیسویت خراج مصر و شام / هندوی خال تو را صد یوسف مصری غلام
چهره‌ات افروخته ماه درخشان را عذار / جلوه‌ات آموخته کبک خرامان را خرام
کاکلت بر آفتاب از ساحری افکنده ظل / سنبلت بر روی آب از جادوئی گسترده دام
طوبی از قدت پیاپی می‌کند رفتار کسب / طوطی از لعلت دمادم می‌کند گفتار وام
گل به بویت گرچه می‌باشد نمی‌باشد بسی / مه به رویت گرچه می‌ماند نمی‌ماند تمام
گر نسازم سر فدایت بر تو خون من حلال / ور نمیرم در هوایت زندگی بر من حرام
کوکب اوج جلالی باد حسنت لایزال / آفتاب بی زوالی باد ظلت مستدام
شاه خوبانی چو جولان می‌کنی بر پشت زین / ماه تابانی چو طالع می‌شوی از طرف بام
صد هزاران شیوه دارد آن پری در دلبری / من ندارم جز دلی آیا نهم دل بر کدام
یافتم دی رخصت طوف ریاض عارضش / زد صبا زآن گلستان بوی بهشتم بر مشام
روضه دیدم چو جنت، جنت از وی برده فیض / چشمه دیدم چه کوثر کوثر از وی جسته کام
بر لب آن چشمه از خالش نشسته هندوئی / چون سواد دیده مردم به عین احترام
مانع لب تشنها زان چشمهٔ زمزم صفات / ناهی دلخستها زان شربت عناب فام
غیرتم زد در دل آتش کز چه باشد بی‌سبب / هندوی شیرین مذاق از دلبر ما تلخ کام
خواستم منعش کنم ناگاه عقل دوربین / بانگ بر من زد که ای در نکته‌دانی ناتمام
هندوئی کز زیرکی و مقبلی رضوان صفت / گشته کوثر را حفیظ و کرده جنت را مقام
خود نمی‌گوئی که خواهد بود ای ناقص خرد / جز غلام شاه انجم چاکر کیوان غلام
سرور فرخ رخ عادل دل دلدل سوار / قسور جنگ آور اژدر در لیث انتقام
حیدر صفدر که در رزم از تن شیر فلک / جان برآرد چون برآرد تیغ خونریز از نیام
ساقی کوثر که تا ساقی نگردد در بهشت / انبیا را ز آب کوثر تر نخواهد گشت کام
فاتح خیبر که گر بودی زمین را حلقه‌ای / در زمان کندی و افکندی درین فیروزه بام
قاتل عنتر که بر یکران چه می‌گردد سوار / می‌فرستد خصم را سوی عدم در نیم گام
خواجه قنبر که هندوی کمیتش ماه را / خوانده چون کیوان غلام خویش بدرش کرده نام
داور محشر که تا ذاتش نگردد ملتفت / بر خلایق جنت و دوزخ نیابد انقسام
أین عم مصطفی بحرالسخا بدرالدجی / اصل و نسل بوالبشر خیرالبشر کهف‌الانام
از تقدم در امور مؤمنان نعم‌الامیر / وز تقدس در صلوة قدسیان نعم‌الامام
آن که گر تغییر اوضاع جهان خواهد شود / شرق و مغرب غرب مشرق شام صبح و صبح شام
وانکه گر جمع نقیضین آید او را در ضمیر / آب و آتش را دهد با هم به یکدم التیام
آب پیکانش گر آید در دل عظم رمیم / از زمین خیزد که سبحان‌الذی یحیی‌العظام
سهمه فی قوسه کالطیر فی برج‌السما / سیفه فی کفه کالبرق فی جوف‌الغمام
پشت عصیان را به دیوار عطایش اعتماد / دست طاعت را به دامان قبولش اعتصام
گر نبودی صیقل شمشیر برق آئین وی / می‌گرفت آیینهٔ اسلام را زنگ ظلام
ور نکردی مهر ذاتش در طبایع انطباع / نور ایمان را نبودی در ضمایر ارتسام
ای که هر صبح از سلام ساکنان هفت چرخ / بارگاهت می‌شود از شش جهة دارالسلام
وی بهر شام از سجود محرمان نه فلک / هست قصر احترامت ثانی بیت‌الحرام
گر نبودی رایض امرت به امر هیچکس / توسن گردن کش گردون نمی‌گردید رام
ور نکردی پایهٔ عونت مدد افلاک را / این رواق بیستون ایمن نبودی ز انهدام
آب دریا موج بر گردون زدی گر یافتی / قطره‌ای از لجه قدر تو با وی انضمام
بس که دست انتقام از قوت عدلت قویست / لاله رنگ از خون شاهین است چنگال حمام
از ائمه ذات مرتاض تو ممتاز آمده / آن چنان کز اشهر اثنا عشر شهر صیام
ای مقالت مثل ما قال‌النبی خیرالمقال / وی کلامت بعد قرآن مبین خیرالکلام
من کجا و مدحت معجز کلامی همچو تو / خاصه با این شعر بی‌پرگار و نظم بی‌نظام
سویت این ابیات سست آورده و شرمنده‌ام / ز آن که معلوم است نزد جوهری قدر رخام
لیک می‌خواهم به یمن مدحتت پیدا شود / در کلام محتشم ایشان گردون احتشام
زور شعر کاتبی سوز کلام آذری / گرمی انفاس کاشی حدت ابن حسام
صنعت ابیات سلمان حسن اقوال حسن / لذت گفتار خواجو قوت نظم نظام
حاصل از اکسیر لطف چاشنی بخشت شود / طبع نامقبول من مقبول طبع خاص و عام
یک تمنای دگر دارم که چون در روز حشر / بر لب کوثر بود لب تشنگان را ازدحام
زان میان ظل ظلیلم بر سر اندازی ز لطف / وز شراب سلسبیلم جرعه‌ای ریزی به کام
مدعا چون عرض شد ساکت شو ای دل تا کنم / اختیار اختصار و ابتدای اختتام
تا درین دیرینه دیر از سیر سلطان نجوم / نور روز و ظلمت شب را بود ثبت دوام
روز احباب تو نورانی الی یوم‌الحساب / روز اعدای تو ظلمانی الی یوم‌القیام