محتشم کاشانی › در شکایت اهل روزگار و حسب حال خود گفت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در شکایت اهل روزگار و حسب حال خود گفته
ز تاب مشگل اگر نگسلد رگ جانم / که کار تنگ شد از پیچ و تاب دورانم
نمی‌رود به جنان پای کس به این تعجیل / که دست من ز جنون جانب گریبانم
بجاست پردهٔ گوش فلک که بسته هنوز / درون سینه به زنجیر صبر افغانم
جهان ز فتنه چه دارد خبر که در بند است / هنوز سیل جهانگیر چشم گریانم
ستون کوه سکون بنای صبر مرا / خلل مباد که صد هزار طوفانم
عجب اگر نزند روح خیمه جای دگر / که سخت رفته ز جا جسم سست بنیانم
اگر بهم زنم از کین هزار سلسله را / عجب مدان که چو زلف بتان پریشانم
ازین بدتر گله‌ای نیست از زمانه مرا / که برده ریشه فرو در زمین کاشانم
ز بس نفاست ذاتی که خلق کاشان راست / من از صفات زبون ننگ شهر ایشانم
به من تراوش نزلی که لطف ایشان راست / نزول آیت بیزاریست در شانم
ازین ملک صفتان نفیس فطرت نیست / یکی که آورد اندر شمار انسانم
در این میانه من پست فطرتم خزفی / که منتظم شده در سلک درو مرجانم
شود نصیب که دامان سلک گوهرشان / ز گرد صحبت جان‌گاه خود بیفشانم
بزرگ این همه گر خلق مشفق خلقیست / به حاجتی من اگر در زمانه درمانم
برآورد به طریقی که عقل ماند مات / ولی غبار ز جسم و دمار از جانم
درین بلا که منم با وجود ضعف قوا / به جز جلای وطن نیست هیچ درمانم
مرا که دل کشد آزار رنج ویرانی / ازین چه سود که خوانند گنج ایرانم
مراست در ملکوت آشیان و همت پست / به خاک تیره در این ملک کرده یکسانم
ز حمل جور من این جا ذلیل در همه‌جا / عزیز پادشهان حاملان دیوانم
اگر به هند روم طوطیان ذخیره کنند / جهان شکر از ریزه چینی خوانم
و گر به چین کنم آهنگ نقش مانی را / کشد به خاک سیه کلک عنبرافشانم
ور انتخاب کنم از جهان خراسان را / کسی نبیند از اعدا دگر هراسانم
و گر به خاک سیاهم کشد زمانه هنوز / ز سرمه بیش بود قدر در صفاهانم
ز شاک شوق کشندم به پا خزاین لعل / اگر به خواب ببیند در بدخشانم
کشند رنج ستورانم از کشیدن گنج / اگر نصیب ز ایران برد به تورانم
به هم نمی‌رسد از شغل طرفةالعینی / چو چشم فکرت من چشم عیب جویانم
به سحر طبع مهندس اگر کنم هنری / که چشم دهر شود تا به حشر حیرانم
ز لفظشان نرسد شهد بارک‌الهی / به کام طوطی خوش لهجه زبان دانم
ور از زبان سخنی سر زند که باید شد / به حکم عقل از آن اندکی پشیمانم
کنند نسبت چندان خطا به من که مگر / به کفر کرده تکلم زبان ایمانم
اگر شوند ز تعلیم عندلیب زبان / هزار مرغ زبان بسته در گلستانم
همین که در سخن آیند از کمال غرور / کنند نام زبون لهجه و بد الحانم
حجاب یک دوکسم گشته بس که دامنگیر / ز داغ کاری خامان کشیده دامانم
رسد چو کار به این کان حجاب هم برود / چه شعله‌ها که برآید ز سوز پنهانم
من از ستایش اشراف ملک این دیدم / که رفته رفته سیه گشت روی دیوانم
هنوز با دل پرداغ و سینهٔ پردرد / زبان پر خطر خویش را نگهبانم
ز تاب رنگ بگرداند آفتاب آن روز / که من ز دفتر عزت ورق بگردانم
غرور غفلتشان بین که ایمنند به این / که در نیام شکیب است تیغ برانم
اگر چه نرم کمان آفریده‌اند مرا / گذار می‌کند از سنگ خاره پیکانم
به بی‌گزندی من نیست هیچ انسانی / ولی دمی که دمم گرم گشت ثعبانم
مرا به تیغ زبان رنجه کردن آسان نیست / که قتل عام جهانیست کار آسانم
گرفته‌ام دو جهان در هنر ولیک هنوز / برون نیامده الماس ریزه از کانم
اگرچه کرده خدا شیر بیشه سخنم / از آن ستمکش خلقم که کند دندانم
به دامن کسی از من نمی‌نشیند گرد / اگر کند ز مذلت به خاک یکسانم
بدین که سنگ گران نیست در ترازوی هجو / چه ارزن از سبکی کرده‌اند ارزانم
اگر به فرض زنم لاف کز جمیع جهات / منم که زینت و زیبت جهات و ارکانم
ور از یکانگی فطرت آورم به زبان / که کرده واحد یکتا وحید دورانم
و گر بلند بگویم که از بلندی نظم / رسیده نوبت زدن بر ایوانم
و گر ملوک سخن را به گردن از دعوی / کنم کمند که مالک رقاب ایشانم
که می‌زند در انکار این ز دشمن و دوست / به غیر من که ز خود کمتری نمی‌دانم