محتشم کاشانی › در مدح والی گیلان جمشید زمان گفته| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز شد چشم جهان ای بخت خواب آلودهان / صبح دولت می‌دمد برخیز زین خواب گران
بالش زیر سرت کان مانده از اصحاب کهف / مالشی ده چشم غفلت را و سر بردار از آن
اسب چوبین پای امیدت که نقش عرصه بود / تمشیت فرمای دهر از تقویت کردش روان
بهر دفع ظلمت ادبار از ضعف امید / ماه می‌جستی ز اقبال آفتابی شد عیان
از گشاد بی‌محل تیر تو در صید مراد / کشتی خوف و خطر گهواره امن و امان
بهر آرام تو گشت از جنبش باد مراد / از کمان بد جست اما نیک آمد بر نشان
هم طرب شد کوه لنگر هم تعب شد تیز پر / هم فلک شد دادگستر هم قدر شد مهربان
بزم عشرت گرم گردید از شراب بی‌خمار / باغ دولت سبز گردید از بهار بی‌خزان
چرخ کجرو از جفا برگشت و زیر گشتنش / شد برون تاب غریب از رشتهٔ باریک جان
از زبان هاتفی دوشم به گوش دل رسید / کی ز بار غصه کم جنبش تر از کوه گران
خیز و عازم شو در استقبال اقبال ابد / خیز و جازم شو در استیفای حظ جاودان
کاین زمان رو در تو دارد دولت روی زمین / اولین دولت نوید خلعت خان زمان
خلعتی ناصره زر وز برای امتیاز / با زر و خلعت مسرح استر آتش عنان
از کدامین خان همایون اختر خورشیدفر / آفتاب آسمان سلطنت جمشیدخان
شهریار بختیار ذوالعیار جم وقار / شهسوار نام‌دار کامکار کامران
عالم افروزنده خورشیدی که در مسکاب بطن / هر جنین از داغ مهرش بر جبین دارد نشان
گردن افرازنده جمشیدی که منت می‌کشد / از کمند انقیادش گردن گردنکشان
گر شود تیغ آزما در حد ترکستان زمین / بر درد جیب زمین تا دامن هندوستان
کرده پشت از برق تیغش بر جهان شیر عرین / سوده ناف از باده گرزش بر زمین پیل دمان
گردن شیر فلک را بسته از خم کمند / کوهه گاو زمین را خسته از نوک سنان
آورند از یک گریبان سر برون بدر و هلال / روز میدان چون نهد بر دوش زرین صولجان
پایه‌ای از قدر او اورنگ و استقلال و عظم / آیه‌ای در شان او فرهنگ و استیلا و شان
از گشاد شست پر زور قدر تیر قضا / بی‌نفاذ امر او بیرون نیاید از کمان
برخلاف خلق فردا بر زمین خواهند داشت / چشم از شرم دو شغلش حاتم و نوشیروان
دیده از آلای او بر سدهٔ والای خود / خرگه عالی ستونش روی صد گیتی ستان
نیست گوئی عظم او محتاج حیز ورنه چون / ظرف او گیلان تواند بود یا مازندران
هست در آب و گلشن این نشئه کز شوکت شود / ملک و دین را پادشاه و ماء و طین را مهربان
بس که جودش می‌دهد خاک ذخایر را به باد / خاک بر سر می‌کند از دست او دریا و کان
گوشمال از توشمالش خورده خوانسالار چرخ / هر که اندر جنب خوان نعمتش گسترده خوان
در میان داوران شد واجب الطلوع آن قدر / کز سجودش جبهه فرسا گشت خور در خاوران
مهر می‌بوسد به رسم بندگانش آستین / چرخ می‌روبد به طرف آستینش آستان
رعشه بر هشتم فلک در هفت اعضا واقع است / نسر طایر را ز سهم تیر آن زرین کمان
با وجود رشگ هم چشمی که عین دشمنی است / نامش از انصاف دارد بر زبان صد مرزبان
هر دعا و هر ثنا کز خلق هفت اقلیم کرد / پای عزم اندر رکاب اول به گیلان شد روان
زور بازوی تصرف بین که دارد در کمند / گردن خلق جهانی یک جهان اندر میان
شربت تیغش ز بس کافتاده شیرین می‌برند / دوستان جان فدائی صد حسد بر دشمنان
جان فدای دست و تیغ او که هرگه شد علم / خورد تن وین جرعه آن می ز استقبال جان
دی ز شوکت بر در ایوان کیوان ارتفاع / آفتابت پرده دارو آسمانت پاسبان
وی به استدعای فتحت در زوایای زمین / سورهٔ انا فتحنا بر زبان آسمان
فتح و نصرت بندگان شخص فرمان تواند / کار میفرما به این فرمانبران تا می‌توان
بس که نهر خون روان کرد از تن ارباب کین / ضربتت چون ضربهای حیدری در نهروان
بس عجب نبود گر از اشجار گیلان آورند / برگ‌ها امسال سر بیرون به رنگ ارغوان
روی دشمن کز می‌پندار اول سرخ بود / خنده‌آور گشته است اکنون به رنگ زعفران
دشمنت داد جلادت داد اما در گریز / گر به این جلدی بماند می‌شود گیتی‌ستان
پیش دستی کرد در کشتی و غالب نیز گشت / لیک مثل دستیار اولین بر پهلوان
در فنون حرب چون از آگهان کار بود / بر سرش چیزی نیامد جز بلای ناگهان
غالبا خصمت ندارد یاد غیر از چار حرف / کش میسر نیست انشائی به غیر از الامان
در حشر گاهی که چون صور قیامت می‌درید / بانک رعد آشوب کوست پرده گوش کران
طالب ملک تو را صد ره به آواز بلند / زد قضا بر گوش کای جذر اصم را توامان
جغد اگر بال و پر سیمرغ بندد بر جناح / کی تواند ساخت در ماوای سیمرغ آشیان
سر ز خاک حشر برنارد ز شرم رزم خویش / گر بگوش رستم دستان رسد این داستان
ای در اقلیم فصاحت گشته از بدو ازل / پادشاه نکته پردازان به طبع نکته‌دان
گرچه بی‌مهری و مهر خلق عالم با ملوک / فرع بی‌لطفی و لطف است آشکارا و نهان
من نه آنم کاندر اخلاص تو دیگر گون کنم / دل به ناکامی و کام ای کامکار کامران
آن که بود و هست و خواهد بود تا صبح ابد / با تو پیمان دل و ربط تن و پیوند جان
نیست ممکن آمدن از عهدهٔ مدحت برون / جز به عمر نوح و طبع خسرو و طی لسان
من که جزو خلقتم گردیده طبع خسروی / آن دو حالت نیز می‌خواهم ز خلاق جهان
تا به آئین که آرم جملهٔ شاهان را به رشک / قد مدحت را بیارایم به تشریف بیان
محتشم پایان ندارد مدحت آن شهسوار / باز کش بهر دعا رخش فصاحت را عنان
تا شود دوران ز اقوای قوای نامیه / بر مراد دوستان مجلس فروز بوستان
تا زر بی‌سکه خورشید عالم تاب را / حکم مطلق از زمین و آسمان دارد روان
باد نقد بی‌غش کامل عیار خسروی / سکه‌دار از نام جمشید زمان جمشیدخان