محتشم کاشانی › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرا / دلگران از هستیم مپسند دلدار مرا
ای اجل چون گشته‌ام بار دل آن نازنین / جان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا
ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبار / گرد صحرای عدم گردان تن زار مرا
ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربش / شربت از زهر اجل ده جان بیمار مرا
ای سپهر اکنون که جز در خواب کم می‌بینمش / منت از خواب عدم به چشم بیدار مرا
ای زمین چون او نمی‌خواهد که دیگر بیندم / از برون جا در درون ده جسم افکار مرا
محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهد / بر سر میدان عبرت نصب کن دار مرا