محتشم کاشانی › شمارهٔ ۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشقت زهم برآورد یاران مهربان را / از همچو مرگ به گسست پیوند جسم و جان را
تا طرح هم زبانی با این و آن فکندی / کردند تیز برهم صد همزبان را
از لطف عام کردی در بزم خاص باهم / در نیم لحظه دشمن صد ساله دوستان را
جمعی که باهم اول بودند راست چون تیر / در کینهٔ هم آخر کردند زه کمان را
باد ستیزه برخاست وز یکدیگر جدا کرد / مانند دود آتش اهل دو دودمان را
شهری ز آشنایان پر بود ای یگانه / بیگانه کرد عشقت از هم یگان یگان را
صد دست عهد باهم دست تو از کناره / شمشیر بر میان زد پیوند این و آن را
ما با کسی که بودیم پیوسته بر در مهر / باب النزاع کردیم آن طرفه آستان را
با محتشم رفیقی طرح رقابت افکند / کی ره به خاطر خود می‌دادم این گمان را