محتشم کاشانی › شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد / دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور / قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد
آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن / اختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد
آنکه دردی بی‌دوا نگذاشت یارب از چه رو / غم به من داد و تو را پروای غمخواری نداد
آن که کردت در دبستان نکوئی ذو فنون / در فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد
آن که داد از قد و کاکل شاه حسنت را علم / رایت ظلم تو را بیم از نگونساری نداد
آن که بار بی‌دلان کرد از غم عشقت فزون / محتشم را تا نکشت از غم سبکباری نداد