محتشم کاشانی › شمارهٔ ۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند / بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند
حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله است / یک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند
غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاه / در محلی این چنین چشم از من غافل مبند
نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداع / روح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند
یار چون شد عمر در تعجیل بهتر ای طبیب / رو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند
داروی منعم مکش در چشم گریان ای رفیق / راه بر سیلی چنین پر زور بی‌حاصل مبند
دل به خوبان بستن ای دل حاصل دیوانگی‌ست / محتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند