محتشم کاشانی › شمارهٔ ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آزرده‌ام به شکوه دل دلستان خود / کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود
تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد / چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود
انگیختم غباری و آزردمش به جان / خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود
از غصهٔ درشتی خود با سگان او / خواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود
جلاد مرگ گیرد اگر آستین من / بهتر که او براندم از آستان خود
خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل من / مشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود
بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکرد / آن حرفها که ساخته خاطر نشان خود
دایم به زود رنجی او داشتم گمان / کردم یقین به یک سخن آخر گمان خود
شک نیست محتشم که به این جرم می‌کنند / ما را سگان یار برون از میان خود