عطار › مجادلۀ بلبل با باز که از غرور و پندار کاری بر نیاید جز بخدمت پیر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا ای باز تند و تیز پرواز / مشو غره بجاه و عزت و ناز
همی نازی که بر دست شهانی / تو رسم و عادت شاهان ندانی
نشانند بر سر دستت بعمدا / بیندازند چون خاکت به صحرا
اگر نفست نکردی خویش بینی / اگر چشمت نکردی پیش بینی
چرا چشم کژت بر دوختندی / به مردارت چو مرغ آموختندی
چرا در ماتم خود ماندهٔ تو / چرا اسرار حق ناخواندهٔ تو
ببستند پای تو چشمت گشادند / کلاه غفلتت بر سر نهادند
فروماندی چو کوران درغم خویش / نمی‌بینی فضای عالم خویش
چو بردارند کلاه غفلت از سر / به عزم آشیان بر هم زنی پر
تو خواهی تا کنی پروای پرواز / ولی بند دوالت می‌کشد باز
دریغا گر قناعت یار بودی / چرا پای دلت افکار بودی
تو تا در بندگی بیجان نباشی / قبول حضرت سلطان نباشی
ترا گردیدهٔ سر یار بودی / کجا با این و آن غمخوار بودی
تو آن بازی که صیادان عالم / بتو دل شاد باشند و تو درغم
ترا از آشیان عالم جان / بیاوردند بهر دست شاهان
تو بر دست هوای خود نشستی / به بند حرص جان خود بخستی
بقای چشم خود بر دوختندت / نموداری چو زاغ آموختندت
چو کوران بر سر ره می‌نشینی / دودیده باز کن تاره به بینی
کلامت را بینداز از سر جان / ز بهر ذوق تن جان را مرنجان
به پیوند هوای حرص و مستی / بپر بر آشیان خود که رستی
ز من بشنو تو ای صیاد خونریز / که از تندی و خون ریزی بپرهیز
ازین پس هیچکس نازارو خوش باش / غم دنیا مخور دیندار و خوش باش
بنا حق خون چندین صید کردی / تو روز عاقبت هم صید گردی
بیندیش از جفای چرخ گردون / که تو روزی شوی هم خوار و محزون
اگر مرد رهی موری میازار / که موری اندرین ره نیست بیکار
اگر دیوانهٔ چون دیو خناس / سر چنگال داری همچو الماس
تو تا با ما کنی دعوی به مردی / مگر سر پنجهٔ مردان نخوردی
تودر مردی نداری پای بر جای / چنان بهتر که داری بند بر پای
اگر مردی ز دشمن دل مکن تنگ / مدارا کردن اولی تر هم از جنگ
وگر خواهی که در عالم چو چاکر / نهد خلق جهان بر پای تو سر
کلاه سروری از سر بینداز / سر خود در ره کهتر درانداز
بآب علم بنشان آتش خشم / منه تیر جفا بر ترکش خشم