محتشم کاشانی › شمارهٔ ۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چراغ خود دگر در بزم او بی‌نور می‌بینم / بهشتی دارم اما دوزخی از دور می‌بینم
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من / که در دستش کمان خشم را پرزور می‌بینم
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد / که من میل نگه زان نرگس مخمور می‌بینم
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را / ز طوفانی که دارد در قفا پرشور می‌بینم
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود / به چشم دور بین مثل شب دیجور می‌بینم
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم / کنون تابوت خود را بر لب آن گور می‌بینم
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان / ز دست او کنون خود را به آن دستور می‌بینم