محتشم کاشانی › شمارهٔ ۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان / دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان
پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار / بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان
صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا / غصه چندان که نخواهی و الم صد چندان
کام پر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون / می‌نمودم به حریفان لب خود را خندان
در ببستند ز اندیشه پس خم زدنم / در عشرت به رخ اهل محبت بندان
حرف دلکوب حریفان به دلم کاری کرد / که مگر حدت حداد کند با سندان
بی‌حضور تو من و محتشم آنجا بودیم / بر طرب غصه گزینان به الم خورسندان