محتشم کاشانی › شمارهٔ ۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او / مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او
من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم / چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او
دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست / در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او
من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگر / تا ابد کوته بماند دستم از دامان او
روشن از سوز وداعم شد که می‌ماند به دل / تا قیامت آرزوی قامت فتان او
کاش بردی همره خویشم که گردانیدمی / در بلاهای سفر خود را بلاگردان او
جان بزور صبر می‌برد از فراقش محتشم / یاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او