محتشم کاشانی › شمارهٔ ۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه / چون روان بر سر کویت نبود پای همه
بر آتش که شده کوی تو جای همه کس / وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه
آنچه در آینهٔ روی تو من می‌بینم / گر ببیند همه‌کس وای من و وای همه
آه من در صف عشاق به گردون شده آه / گر چنین دود کند آتش سودای همه
دامن خلعت لطف تو دراز آمده وای / اگر این جامه شود راست به بالای همه
چه شناسی تو ز اندوده مس قلب دلان / بر محک تا نزنی نقد تمنای همه
محتشم رفع گمان کن که بنا بر غرضی است / آن مه مملکت آشوب دلارای همه