محتشم کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست / هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست
مرغ دل گرد لب و خال می‌گردد بلی / هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست
جان فدای گوشهٔ آن چشم مخمورانه باد / کز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه ایست
باده‌ای کاین هفت خم در خود نیابد ظرف آن / پیش دست ساقی ما در ته پیمانه ایست
درد و غم یک سر به ما پیما که از محنت کشان / شیرخوار مرد خالی کردن خمخانه ایست
خردسالی را گرفتارم که در آداب حسن / یوسف مصری بر او طفل مکتب خانه ایست
دل که می‌جوید ره بیرون شد از چشم خراب / مضطرب دیوانه سرگشته در ویرانه ایست
داستان محتشم بشنو دم از مجنون مزن / کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست