محتشم کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای در درون جان ز دل من کرانه چیست / جائی چنین کراست درون آبهانه چیست
در هر زمان زمانه به شغلی قیام داشت / جز عشق در زمان تو شغل زمانه چیست
گر خون گرفته‌ای نگرفته عنان تو / این خون که می‌چکد ز سر تازیانه چیست
پرگار خود چو عشق به گردش در آورد / ظاهر شود که کار درین کارخانه چیست
گر عشق نیست واسطه بر گرد یک نهال / پرواز صد همای بلند آشیانه چیست
غالب حریف صحبت اگر دی نبوده غیر / امروزش این مصاحبت غالبانه چیست
گیرد ز من امانت جان قاصدی که او / گوید که در میان من و او نشانه چیست
چون چشم اوست نازی و از من بهانه‌ای / خلقی برای آشتی اندر میانه چیست
خوابم گرفت محتشم از گفته‌های تو / بیتی بخوان ز گفتهٔ سلمان بهانه چیست