محتشم کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر بدانی که گرفتار کمندت دل کیست / ور کنی جزم که مهر تو در آب و گل کیست
داد عصمت دهی از بهر رضای دل او / تا هوس پیشه بداند که دلت مایل کیست
سگت آهسته نهد پا به زمین از غیرت / تا بداند که سر کوی تو سر منزل کیست
بعد از آن هم که کنی به سملم از تاب حسد / ترسم از رشک بگویند که این به سمل کیست
برده این قافله از قافله مشگ سبق / یارب این عطرفشانی عمل محمل کیست
گرچه آواز وی از محفل او می‌شنوم / دلم از دغدغه خونست که در محفل کیست
محتشم زد چو گدایان در دریوزه عام / تا به این پی نتوان برد که او سائل کیست