محتشم کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست / در پای دوست هر که نشد کشتهٔ مرد نیست
ناصح مور ز مهر و غم درد ما مخور / ما عاشقیم و در خور ما غیر درد نیست
می‌ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم / شبها که همدمم به جز آه سرد نیست
بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست / ما را ز انفعال به جز روی زرد نیست
جمعند وحشیان همه بر من همین دل است / آن وحشی که با من صحرانورد نیست
تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو / جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست
هرچند دل رفیق غم و درد و محنت است / جمعست خاطرم که به کوی تو فرد نیست
شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن / از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست