محتشم کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی‌تصرف حسن را در هیچ دل تاثیر نیست / بی‌وقوف کیمیاگر نفع در اکسیر نیست
کلک مانی سحر کرد و بر دلی ننهاد بند / کانچه مقصود دل است از حسن در تصویر نیست
دست عشقت کز تصرفهای کامل کوته است / هست دامن‌گیر من اما گریبان‌گیر نیست
شهر را کردن حصار و بر ظفر دادن قرار / دخل در تسخیر می‌دارد ولی تسخیر نیست
قلعهٔ دل سالم از کوته کمندیهای توست / ورنه در امداد خیل حسن را تقصیر نیست
شاه عشقت با همه کامل عیاریها زده / سکه‌ای در کشور دل کایمن از تغییر نیست
بند نامضبوط و صید بسته قادر بر نجات / صید بند ایمن که پای صید بی‌زنجیر نیست
عشقت از معماری دل دور دارد خویش را / این کهن ویرانه گویا لایق تعمیر نیست
از تو دارد محتشم دیگر شکایتها بلی / جمله را گنجایش اندر حیز تقریر نیست