محتشم کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فضای کلبهٔ فقر آن قدر صفا دارد / که پادشاه جهان رشگ بر گدا دارد
بخشت زیر سر و خواب امن و کنج حضور / کسی که ساخت سر سروری کجا دارد
دلی که جا به دلی کرد احتیاج کجا / به کاخ دلکش و ایوان دلگشا دارد
ندای ترک تکبر صفیر آن مرغ است / که جا بگوشهٔ ایوان کبریا دارد
وجود ما به امید نوازش تو بس است / که احتیاج به یک ذره کیمیا دارد
شکفته قاصدی از ره رسید ای محرم / برو ببین چه خبر از نگار ما دارد
اگر حبیب توئی مشکلی ندارد عشق / اگر طبیب توئی درد هم دوا دارد
چو کشتیم بدو عالم ز من مجو بحلی / که کشتهٔ تو ازین بیش خون‌بها دارد
بسوز محتشم از آفتاب نقد و بساز / که روز هجر شب وصل در قفا دارد