محتشم کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد / مرگ پیش من به از عمری که در غم بگذرد
بی تو از عمرم دمی باقیست آه ار بعد ازین / بر من از ایام هجران تو یکدم بگذرد
هیچ دانی چیست مقصود از حیات آدمی / یکدمی کزعمر با یاران همدم بگذرد
گر بگفت دوست خواهد از حریفان عالمی / مرد آن بادش که می‌گفت از دو عالم بگذرد
خیل سلطان خیالت کز قیاس آمد برون / بگذرد در دل دمی صد بار اگر کم بگذرد
ای که باز از کین ما دامن فراهم چیده‌ای / دست ما و دامن مهر تو کین هم بگذرد
محتشم بیمار و جانش بر لب از هجران توست / کاش بر وی بگذری زان پیش کز هم بگذرد