محتشم کاشانی › مرثیه در شهادت میر معصوم گوید رحمه‌الله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امیر اعدل اعظم پناه ملک و ملل / ملاذ اهل جهان کارساز اهل زمان
ملک مواکب انجم سپاه مه رایت / فلک سرادق کرسی بساط عرش ایوان
سپهر مرتبهٔ معصوم بیک آن که رساند / صدای کوس تسلط به گوش عالمیان
ز ملک خود سفر حج گزید با خلقی / که مثل او گوهری در صدف نداشت جهان
سلالهٔ نبوی شمع دوده صفوی / صفای دودهٔ آدم خلاصه انسان
سرآمد علما تاج تارک فضلا / دلیل وادی دین هادی ره عرفان
لطیف طبع و زکی فطرت و صحیح ذکا / دقایق آگه و روشن دل و حقایق دان
فرشتهٔ هیات و خوش منطق و صحیح کلام / بلیغ لفظ و معانی رس و بدیع بیان
رفیع مرتبه خان میرزا که پس خرد / به حسن فطرت او در جهان نداد نشان
در آن سفر که به جز اهل خدمت ایشان را / نبود یک تن از انصار و یک کس از اعوان
لباس حج چه در احرام گاه پوشیدند / به جای خود و زره بی‌خبر ز تیغ و سنان
سنان و تیغ از آن جسمهای جان‌پرور / برآن خجسته زمین خون فشان و خون‌باران
هم از شهادت ایشان فلک دگر باره / نمود واقعهٔ کربلا به پیر و جوان
هم از مصیبت آن سروران به نوحه نشست / زمانه با دل بریان و دیدهٔ گریان
درین قضیه چو تاریخ خواستند ز من / ز غیب داد یکی این دو مصرعم به زبان
نموده واقعهٔ کربلا دگر باره / عجب که تا با بدنوحه بس کند دوران
تو ای رفیق زهر مصرعی به جو تاریخ / که من به گریهٔ رفیقم مراچه فرصت آن