محتشم کاشانی › من نتایج افکاره فی مرثیه‌اخیه‌الصاحب الاجل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شمارهٔ ۳ - من نتایج افکاره فی مرثیه‌اخیه‌الصاحب الاجل الاکرام خواجه عبدالغنی
ستیزه گر فلکا از جفا و جور تو داد / نفاق پیشه سپهرا ز کینه‌ات فریاد
مرا ز ساغر بیداد شربتی دادی / که تا قیامتم از مرگ یاد خواهد کرد
مرابگوش رسانیدی از جفا حرفی / که رفت تا ابدم حرف عافیت از یاد
در آب و آتشم از تاب کو سموم اجل / که ذره ذره دهد خاک هستیم بر باد
نه مشفقی که شود بر هلاک من باعث / نه مونسی که کند در فنای من امداد
نه قاصدی که ز مرغ شکسته بال و یم / برد سلام به آن نخل بوستان مراد
سرم فدای تو این باد صبح دم برخیز / برو به عالم ارواح ازین خراب آباد
نشان گمشدهٔ من بجو ز خرد و بزرگ / سراغ یوسف من کن ز بنده و آزاد
به جلوه‌گاه جوانان پارسا چه رسی / ز رخش عزم فرودآ و نوحه کن بنیاد
چو دیده بر رخ عبدالغنی من فکنی / ز روی درد برآر از زبان من فریاد
دلم که می‌شد از ادراک دوری تو هلاک / تو خود بگو که هلاک تو چون کند ادراک
تو خورده ضربت مرگ و مرا برآمده جان / تو کرده زهر اجل نوش و من ز درد هلاک
به خاک خفته تو از تند باد فتنه چو سرو / به باد رفته من از آه خویش چون خاشاک
گر از تو بگسلم ای نونهال رشتهٔ مهر / به تیغ کین رگ جانم بریده باد چو تاک
ور از پی تو نتازم سمند جان به عدم / سرم به دست اجل بسته باد بر فتراک
شبی نمی‌گذرد کز غمت نمی‌گذرد / شرار آهم از انجم فغانم از افلاک
بر آتش دل خود سوختن چو ممکن نیست / بهر زه می‌کشم از سینه آه آتشناک
اجل چو جامهٔ جانم نمی‌درد بی‌تو / درین هوس به عبث می‌کنم گریبان چاک
ز ابر دیده به خوناب اشگم آلوده / کجاست برق اجل تا مرا بسوزد پاک
روا بود که تو در زیر خاک باشی و من / سیاه پوشم و بر سر کنم ز ماتم خاک
چرا ز باغ من ای سرو بوستان رفتی / مرا ز پای فکندی و خود روان رفتی
در یگانه من از چه ساختی دریا / کنار من ز سرشک و خود از میان رفتی
ز دیدهٔ پدر ای یوسف دیار بقا / چرا به مصر فنا بی‌برادران رفتی
به شمع روی تو چشم قبیله روشن بود / به چشم ز خم غریبی ز دودمان رفتی
گمان نبود که مرگ تو بینم اندر خواب / مرا به خواب گران کرده بیگمان رفتی
تو را چه جای نمودند در نشیمن قدس / که بی‌توقف ازین تیرهٔ خاکدان رفتی
درین قضیه تو را نیست حسرتی که مراست / اگرچه با دل پر حسرت از جهان رفتی
مراست غم که شدم ساکن جحیم فراق / تو را چه غم که سوی روضهٔ جنان رفتی
کجائی ای گل گلزار زندگانی من / کجائی ای ثمر نخل شادمانی من
ز دیده تا شدی ای شاخ ارغوان پنهان / به خون نشانده مرا اشک ارغوانی من
بیا ببین که که فلک از غم جوانی تو / چو آتشی زده در خرمن جوانی من
بیا ببین که چه سان بی‌بهار عارض تو / به خون دل شده تر چهرهٔ خزانی من
خیال مرثیه‌ات چون کنم که رفته به باد / متاع خرده شناسی و نکته دانی من
اجل که خواست تو را جان ستاند از ره کین / چرا نخست نیامد به جان ستانی من
چو در وفات نمردم چه لاف مهر زنم / که خاک بر سر من باد و مهربانی من
ز شربتی که چشیدی مرا بده قدری / که بی‌وجود تو تلخ است زندگانی من
ز پرسشم همه کس پا کشید جز غم تو / که هست تا به دم مرگ یار جانی من
چو مرگ همچو توئی دیدم و ندادم جان / زمانه شد متحیر ز سخت جانی من
کجاست کام دل و آرزوی دیدهٔ من / کجاست نور دو چشم رمد رسیدهٔ من
گزیده‌اند ز من جملهٔ همدمان دوری / کجاست همدم یکتای برگزیدهٔ من
فغان که از قفس سینه زود رفت برون / چو مرغ روح تو مرغ دل رمیدهٔ من
امید بود که روز اجل رود در خاک / به اهتمام تو جسم ستم کشیدهٔ من
فغان که چرخ به صد اهتمام می‌شوید / غبار قبر تو اکنون به آب دیدهٔ من
زمانه بی تو مرا گو کباب کن که شداست / پر از نمک دل مجروح خون چکیدهٔ من
سیاه باد زبانش که بی‌محابا راند / زبان به مرثیه این کلک سر بریدهٔ من
ز شوره گل طلبد هر که بعد ازین جوید / طراوت از غزل و صنعت از قصیدهٔ من
گل عذار تو در خاک گشت خوار دریغ / خط غبار تو در قبر شد غبار دریغ
بهار آمد و گل در چمن شکفت و تو را / شکفته شد گل حسرت درین بهار دریغ
بماند داغ تو در سینه یادگار و نماند / فروغ روی تو در چشم اشگبار دریغ
نکرده شخص تو بر رخش عمر یک جولان / روان به مرکب تابوت شد سوار دریغ
بهار عمر تو را بود وقت نشو و نما / تگرگ مرگ برآورد از آن دمار دریغ
ز قد وروی تو صد آه وصدهزار فغان / ز خلق و خوی تو صد حیف و صد هزار دریغ
ز مهربانیت ای ماه اوج مهر افسوس / ز همزبانیت ای سرو گل عذار دریغ
تو را سپهر ملاعب گران بها چون یافت / ربود از منت ای در شاه وار دریغ
شکفته‌تر ز تو در باغ ما نبود گلی / به چشم زخم خسان ریختی ز بار دریغ
تو کز قبیله چو یوسف عزیزتر بودی / به حیلهٔ گرگ اجل ساختت شکار دریغ
فغان که بی‌گل رویت دلم فکار بماند / به سینه‌ام ز تو صد گونه خار بماند
غبار خط تو تا شد نهان ز دیدهٔ من / ز آهم آینهٔ دیده در غبار بماند
ز لاله‌زار جهان تا شدی به باغ جنان / دلم ز داغ فراقت چو لاله‌زار بماند
ز بودن تو مرا شادی که بود به دل / به دل به غم شد و در جان بی‌قرار بماند
تو از میان شدی و همدمی نماند به من / به غیر طفل سرشگم که در کنار بماند
تو زخم تیر اجل خوردی از قضا و مرا / به دل جراحت آن تیر جان شکار بماند
به هیچ زخم نماند جراحتی که مرا / ز نیش هجر تو بر سینه فکار بماند
تو رستی از غم این روزگار تیره ولی / مصیبتی به من تیره روزگار بماند
اجل تو را به دیار فنا فکند و مرا / به راه پیک اجل چشم انتظار بماند
فغان که خشک شد از گریه چشم و تابد / بنای فرقت ما و تو استوار بماند
چه داغها که مرا از غم تو بر تن نیست / چه چاکها که ز هجر تو در دل من نیست
کدام دجله که از اشک من نه چون دریاست / کدام خانه که از آه من چو گلخن نیست
مرا چو لاله ز داغ تو در لباس حیات / کدام چاک که از جیب تا ابد امن نیست
دگر ز پرتو خورشید و نور ماه چه فیض / مرا که بی‌مه روی تو دیده روشن نیست
شکسته بال نشاطم چنان که تا یابد / جز آشیان غمم هیچ جا نشیمن نیست
چو بحر بر سر از ان کف زنم که از کف من / دری فتاده که در هیچ کان و معدن نیست
از آن به بانک هزارم که رفته از چمنم / گلی به باد که در صحن هیچ گلشن نیست
چو او برادر با جان برابر من بود / مرا ز درویش زنده بودن نیست
ببین برابری او با جان که تاریخش / به جز برادر با جان برابر من نیست
برادرا ز فراق تو در جهان چه کنم / به دل چه سازم و با جان ناتوان چه کنم
قدم ز بار فراق تو شد کمان او / جدل به چرخ مقوس نمی‌توان چه کنم
توان تحمل بار فراق کرد به صبر / ولی فراق تو باریست بس گران چه کنم
تب فراق توام سوخت استخوان و هنوز / برون نمی‌رود از مغز استخوان چه کنم
به جانم و اجل از من نمی‌ستاند جان / درین معامله درمانده‌ام به جان چه کنم
ز جستجوی تو جانم به لب رسید و مرا / نمی‌دهند به راه عدم نشان چه کنم
به همزبانیم آیند دوستان لیکن / مرا که با تو زبان نیست همزبان چه کنم
فلک ز ناله زارم گرفت گوش و هنوز / اجل نمی‌نهدم مهر بر دهان چه کنم
هلاک محتشم از زیستن به هست اما / اجل مضایقه‌ای می‌کند در آن چکنم
محیط اشک مرا در غم تو نیست کران / من فتاده در آن بحر بی‌کران چه کنم
مهی که بی تو برآمد در ابر پنهان باد / گلی که بی تو بروید به خاک یکسان باد
شکوفه‌ای که سر از خاک برکند بی تو / چو برگ عیش من از باد فتنه ریزان باد
گلی که بی تو بپوشد لباس رعنائی / ز دست حادثه‌اش چاک در گریبان باد
درین بهار اگر سبزه از زمین بدمد / چو خط سبز تو در زیر خاک پنهان باد
اگر بسر نهد امسال تاج زر نرگس / سرش ز بازی گردون به نیزه گردان باد
اگر نه لاله بداغ تو سر زند از کوه / لباس زندگیش چاک تا به دامان باد
اگر نه سنبل ازین تعزیت سیه پوشد / چو روزگار من آشفته و پریشان باد
اگر بنفشه نسازد رخ از طپانچه کبود / مدام خون زد و چشمش بروی مژگان باد
من شکسته دل سخت جان سوخته بخت / که پیکرم چو تن نازک تو بی جان باد
اگر جدا ز تو دیگر بنای عیش نهم / بنای هستیم از سیل فتنه ویران باد
تو را به سایهٔ طوبی و سدرهٔ جا بادا / نوید آیهٔ طوبی لهم تو را بادا
زلال رحمت حق تا بود بخلد روان / روان پاک تو در جنت‌العلا بادا
اگرچه آتش بیگانگی زدی بر من / به بحر رحمت حق جانت آشنا بادا
در آفتاب غمم گرچه سوختی جانت / به سایهٔ علم سبز مصطفی بادا
چو تلخکام ز دنیا شدی شراب طهور / نصیب از کف پر فیض مرتضی بادا
نبی چو گفت شهید است هرکه مرد غریب / تو را ثواب شهیدان کربلا بادا
دمی که حشر غریبان کنند روزی تو / شفاعت علی موسی رضا بادا
چو رو به جانب جنت کنی ز هر جانب / به گوشت از ملک جنت این ندا بادا