مولوی › بازگشتن به قصهٔ دقوقی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن دقوقی رحمة الله علیه / گفت سافرت مدی فی خافقیه
سال و مه رفتم سفر از عشق ماه / بی‌خبر از راه حیران در اله
پا برهنه می‌روی بر خار و سنگ / گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ
تو مبین این پایها را بر زمین / زانک بر دل می‌رود عاشق یقین
از ره و منزل ز کوتاه و دراز / دل چه داند کوست مست دل‌نواز
آن دراز و کوته اوصاف تنست / رفتن ارواح دیگر رفتنست
تو سفرکردی ز نطفه تا بعقل / نه بگامی بود نه منزل نه نقل
سیر جان بی چون بود در دور و دیر / جسم ما از جان بیاموزید سیر
سیر جسمانه رها کرد او کنون / می‌رود بی‌چون نهان در شکل چون
گفت روزی می‌شدم مشتاق‌وار / تا ببینم در بشر انوار یار
تا ببینم قلزمی در قطره‌ای / آفتابی درج اندر ذره‌ای
چون رسیدم سوی یک ساحل بگام / بود بیگه گشته روز و وقت شام