مولوی › غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۹۹ - غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست
دیدم اندر خانه من نقش و نگار / بودم اندر عشق خانه بی‌قرار
بودم از گنج نهانی بی‌خبر / ورنه دستنبوی من بودی تبر
آه گر داد تبر را دادمی / این زمان غم را تبرا دادمی
چشم را بر نقش می‌انداختم / هم‌چو طفلان عشقها می‌باختم
پس نکو گفت آن حکیم کامیار / که تو طفلی خانه پر نقش و نگار
در الهی‌نامه بس اندرز کرد / که بر آر دودمان خویش گرد
بس کن ای موسی بگو وعدهٔ سوم / که دل من ز اضطرابش گشت گم
گفت موسی آن سوم ملک دوتو / دو جهانی خالص از خصم و عدو
بیشتر زان ملک که اکنون داشتی / کان بد اندر جنگ و این در آشتی
آنک در جنگت چنان ملکی دهد / بنگر اندر صلح خوانت چون نهد
آن کرم که اندر جفا آنهات داد / در وفا بنگر چه باشد افتقاد
گفت ای موسی چهارم چیست زود / بازگو صبرم شد و حرصم فزود
گفت چارم آنک مانی تو جوان / موی هم‌چون قیر و رخ چون ارغوان
رنگ و بو در پیش ما بس کاسدست / لیک تو پستی سخن کردیم پست
افتخار از رنگ و بو و از مکان / هست شادی و فریب کودکان